تبليغاتX
زمزم دل

اونقدر این مدت اتفاقات عجیب و غریب اینجا افتاده که فکر کنم باور کردنش !! برای شماها خیلی سخت باشه اما …
شروع این اتفاقات رو توی پست قبلی توضیح دادم ، مشکل رو با خیلی ها مطرحش کردم ، هرکسی یه پیشنهادی می داد ، ‌من همه ی اونها رو انجام دادم :


1) مررورگر اینترنتم رو تغییر دادم ؛ نشد

2) Windows  کامپیوترم رو عوض کردم ؛ نشد

3) از update ترین آنتی ویروس McaFee استفاده کردم ؛ نشد

4) کارت اینترنتم رو عوض کردم ؛ نشد

5) از اینترنت هوشمند استفاده کردم ؛ نشد….



جالب تر اینجاست که علاوه بر اینکه از نظر وبلاگ دچار مشکل شدم ، همین مشکل رو هم در gmail ام پیدا کردم و می تونم inbox دیگران رو هم باز کنم . این دیگه واقعاً نوبره‌‌ !! 

می دونم باور کردنش سخته ولی این مدت دسترسی به اطلاعات دیگران به راحتی برام امکان پذیر شده ... به نظر خودم تنها دلیلی که می تونه داشته باشه خط تلفن مون هستش که فعلاً هم چاره ای ندارم جز اینکه از کافی نت سر کوچه!! آپ کنم ....

 

.

.

ماجراهایی رو می خوام این بار بنویسم که بی ربط با اتفاقات اخیرم نیست – و از اونجایی که چند ماهی میشه فقط اینجا می نویسم ،‌ مجبور شدم این مطلب در این وبلاگ قرار بدم هرچند با بقیه ی پست ها فرق داره - هرچند یه کم طولانی شد ، اما دوست دارم هرکه قراره بخونه ، کامل و با دقت بخونه و هر که هم دوست نداشت اصلاً نخونه !! شاید این ماجراها هم باورکردنش براتون سخت باشه اما ...


                                                                 ماجرای اول
 

مقدمه :

اگه یادتون باشه ، پارسال بود که طرح ارتقای امنیت اجتماعی توی کشور توسط نیروی انتظامی اجرا شد که یکی از مراحل اونهم ، ارتقای سطح پوشش افراد جامعه به ویژه خانم ها عنوان شده بود . با وجود موافقان زیادی که این طرح داشت  از جمله خود نویسنده – افرادی هم وجود داشتند که با نحوه ی اجرای اون مخالف بودند ، فارغ از اینکه بعضی از این افراد هدفشون تخریب و تلاش در جهت حذف این طرح بود ، اما بعضی از این نقدها هم کاملاً خیرخواهانه و در جهت ارتقای این طرح مطرح می شد که به نظرم ، توجه کردن به اون از طرف مجریان ،‌ می تونست این طرح رو با موفقیت بیشتری همراه کنه ....

اصل موضوع :

توی روزهای اوج اجرای این طرح توی شیراز بود که سردرب یکی از مراکز ، پلکاردی زده بودند که با خوندنش علاوه بر اینکه کلی تعجب کردم ، خیلی هم عصبانی شدم . راستش با خودم گفتم چرا بعضی از افراد باید اینقدر کوته فکر باشند که بخوان با اینگونه رفتارها ، چهره ی کشور و حتی اسلام رو خراب کنند . به همین خاطر تصمیم گرفتم اعتراض خودم رو به مسئولین مربوطه اعلام کنم تا لااقل به وظیفه ی خودم عمل کرده باشم . از اون پلکارد که سردرب ورودی خواهران " مرکز بهداشتی و درمانی بقیه الله وابسته به ...... " واقع در دروازه کازرون شیراز بود ، خودم عکس گرفتم و تصمیم داشتم به همراه دلایلم مبنی بر اینکه این گونه محدودیت ها ،‌ نه از لحاظ شرعی و قانونی درست هست نه از لحاظ عرفی برای اون مسئول بفرستم برای همین منظور عکس رو از طریق سایت www.tinypic.com آپلود کردم و ایمیل کردم .

این همون عکسه...

 

راستش با توجه به علاقه مندی های شخصی ، عضو گروه های اینترنتی مختلفی از جمله بعضی از گروه های سایت yahoo  هستم که یکی از این گروه ها ، کاملاً سیاسیه و اغلب تحلیل ها و اخبارش هم مخالف با نظام و عقاید شخصی ام هستش ، اما به طور مستمر عکس ها و مطالب انتقادی زیادی رو به اصطلاح خودشون درباره ی رژیم ایران !! برای اعضای خود می فرستند که در یکی از این ایمیل هاشون ، همون عکسی بود که خودم گرفته بودم !! و کلی مطلب غیر واقعی درباره ی اون نوشته بودند و تحلیل کرده بودند که با دیدن اون کلی تعجب کردم که اون عکس چه جور از اینجا سردر آورده ....!!!

الان یاد ایمیلم می افتم ...!!!

 

                                                             ماجرای دوم

مقدمه :

به نظرم یکی از افتخارات دولت نهم ، سفرهای استانی هست که به طور مستمر توی این چند ساله انجام شده و برکات خوبی هم داشته و من امیدوارم که توی دولت های بعدی هم ادامه داشته باشه . اما به نظرم ، یه نوآوری – مثل همین سفرهای استانی – در ابتدا با نقایص و کاستی هایی همراه خواهد بود که میشه با برطرف کردن اونها ، به نتایج بهتری دست پیدا کرد .

اصل موضوع :

از اونجایی که عادت دارم خاطرات و حواشی زندگیم رو بنویسم ، یادم میاد توی دور اول سفر رییس جمهور به استان فارس و شیراز هم خاطراتم رو نوشتم اما متفاوت با همیشه بود ، چرا که سعی کرده بودم حاشیه های اون سفر رو با دو دیدگاه متفاوت بنویسم تا بتونم انتقادهام رو یه جورایی بیان کرده باشم ، یکبار از دید یه فرد موافق رییس جمهور و یک بار هم از دید یه فرد مخالف ایشون نوشته بودم . دوست داشتم دیدگاه دیگران رو نسبت به نوشته هام بدونم ؛ برای همین هر دو نوشته رو برای چند تا از دوستان و مسئولین ، ایمیل کردم ...

این همون متن با دیدگاه مخالفه ( که برای اولین بار در وبلاگم قرارش دادم )
این همون متن با دیدگاه موافقه ( که برای اولین بار در وبلاگم قرارش دادم )

 

 

اما هنوز چند روز از سفر رییس جمهور به شیراز نگذشته بود که سایت پیک نت  – که یکی از پر بازدید کننده ترین سایت های خبری وابسته به ضد انقلاب است - ( فقط می تونید با فیلتر شکن وارد این سایت بشید ) متن کامل اون خاطراتم رو منتشر کرد و اون رو به همه ی مردم شیراز نسبت داد و کلی هم بر اساس اون تحلیل و تفسیر کرد ، یادم می یاد خودم با خوندن اون کلی تعجب کرده بودم که چه جور متن خاطراتم از اینجا سر درآورده....!!!

الان یاد ایمیلم می افتم...

.

 

.

.

شاید هدفم از نوشتن این پست اینها بوده :

+ یادم باشد ، نسبت به اطرافم بی تفاوت نباشم حتی شده با نوشتن یه مطلب چه فایده داشته باشه چه نداشته باشه

+ یادم باشد ، سخن همه ی موافقان و مخالفان یه موضوع رو بشنوم بعد خودم قضاوت کنم

+ یادم باشد ، موافقت و یا رای دادن به یک فرد ،‌ توی زندگیم باعث نشه که تمام برنامه های یک فرد رو تایید کنم و هیچ انتقادی نداشته باشم .
+ یادم باشد ، اگه انتقاد یا مخالفتی با چیزی دارم اون رو یه انتقاد درون خانوادگی بدونم طوری که دوست ندارم دیگران – بخوانید اپوزیسیون – دخالت کنند .

 

                                                  و شاید هم هدفم این بوده :

توی این دنیای مجازی نمیشه به هیچ چیز اعتماد کرد و اگر یه چیزی رو وارد این دنیا کردی بدون دیگه متعلق به خودت یا یه فرد خاص ، نیست و  مطمئن باش یه روزی همه ی اعضای این دهکده ، از اون خبر دار میشن چه از راه صحیح و چه از راههای غیر صحیح!!

 

نکته ی آخر اینکه :

یادم باشه اگه آخر یه وبلاگ نوشته : " نویسنده ی وبلاگ عرفان" هیچ وقت باور نکنم!!!

چرا که شاید عرفان هم یه شخصیت مجازی باشه... 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:25توسط عرفان |

قصد داشتم یه مطلب دیگه ای رو آپ کنم اما دیگه اونقدر کلافه شدم که تصمیم گرفتم ، با شماها هم مطرحش کنم و ازتون کمک بخوام ....

نمی دونم شما " بلاگفایی ها " هم مثل من هستید یا نه اما ماجرای من از اینجا شروع شد :              

 

اولش برای یه کاری !! چند تا برنامه ی Internet Security ،‌ روی کامپیوترم نصب کردم . بعد از اون تا الان هر وقت Username و Password وبلاگم رو وارد می کنم تا وارد میز کار وبلاگ خودم بشم ، با کمال تعجب وارد یه وبلاگ دیگه میشم که به همه ی اطلاعات اون ، از نظرات خصوصی گرفته تا آرشیو مطالبش دسترسی دارم ؛ می تونم پست مطلب جدید به اون اضافه کنم ،‌ آرشیو و نظرات اون وبلاگ رو ویرایش کنم ؛ تا جایی که می تونم اون وبلاگ رو هم کاملاً حذف کنم . جالب اینجاست که با هر بار وارد کردن Username و Password وبلاگم ، به یه وبلاگ متفاوت با قبلی دسترسی پیدا می کنم .

متاسفانه یا خوشبختانه - البته در هر دو حالت سهواً‌ !! - در این مدت مطالب جالبی خوندم و سوژه های جالبی هم دیدم که داستانش مفصله ...

راستش برای اینکه بتونم وارد میز وبلاگ خودم بشم باید چند بار Refresh کنم تا اتفاقی !! وارد وبلاگ خودم بشم.

چند روز اول فکر می کردم به خاطر برنامه هایی هست که نصب کردم اما الان که همه ی اونها رو هم از روی سیستم Uninistal کردم باز هم ، همون مشکل رو دارم . حتی مرورگر اینترنتم رو هم عوض کردم و با وجود اینکه از Firefox یا از Opera هم استفاده کردم باز هم همون داستان همیشگی ...

 

الان دیگه دارم فکر می کنم بلاگفا حسابی قاطی کرده یا شاید من هم یه " هکر فوق حرفه ای" شدم که خودم هم اطلاع ندارم . دستم به دامنتون !! دوست دارم به زندگی عادیم برگردم پس کمکم کنید ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:53توسط عرفان |

برداشت اول :

فرض کنید دلتون هوای حرم شاهچراغ رو کرده باشه‌‌ ، برنامه ریزی کنید همین شب جمعه ، برید حرم که هم زیارت کرده باشید و هم بتونید توی مراسم دعای کمیل شرکت کنید .

عصر راه بیفتید ، به سختی اطراف حرم جای پارک پیدا کنید ، نزدیکی های اذان مغرب باشه که رسیده باشید دم درب اصلی ، وارد صحن بشید ، روبروی حرم بایستید و اذن دخول بخونید ، بعد وارد شوید ، کتابچه ی زیارت رو بردارید و یه گوشه ای بنشینید و ...

 

برداشت دوم :

از همیشه خیلی خیلی شلوغ تر به نظر می رسید ، اطراف ضریح کلی جوون در حال زیارت بودند ، چند نفری از اونها دو تا مداد توی دستاشون داشتند که در حال متبرک کردنشون با ضریح بودند !! اولش یه خورده تعجب کردم ... بعدش وقتی به یاد سوغاتی معلم پیش دانشگاهی خواهرم افتادم که برای همه ی شاگرداش ،‌ یه مداد متبرک شده از مکه آورده بود ، تازه دو زاریم افتاد که چه خبره ....

 

برداشت سوم :

مراسم که تموم میشه ، سریع از حرم میای بیرون ، سوار ماشین که میشی طبق عادت همیشگی ، رادیو جوان رو روشن می کنی ، داره آهنگی از رضا صادقی پخش می کنی ، موقع پخش اخبار که می رسه ، گوینده اخبار میگه : آغاز مارتن ورود به دانشگاه ها

                              .....................................................................................

خاطرات سال کنکور یا سر جلسه ی امتحان و بعد از اون و یا حتی روزهای آخر اعلام نتایج ، برای همه ی کسانی که این مارتن بزرگ رو پشت سر گذاشتند ،شیرین  یا تلخ بوده‌ ؛ اما به نظرم هیچگاه فراموش شدنی نیستن....

" یادم میاد سال اولی که کنکور دادم و قیول هم نشدم !! سر جلسه اونقدر استرس  داشتم که برای حل یکی از سؤالات فیزیک که درباره ی ماشین گرمایی و یخچال بود نمی تونستم تشخیص بدم کدومشون گرما ایجاد میکنه ،‌ کدمشون ایجاد سرما "

 

             برای همه ی کسانی که امروز و فردا کنکور دارند آرزوی موفقیت می کنم

 

      .........  بعد نوشت ....................................................................................................

       بعد از اون حادثه اولین جلسه ای بود که شرکت می کردم
                            جاشون خیلی خالی بود :

   شهيد عليرضا انتظامي                   شهيد علی نوذری 
  
شهيد عرفان انتظامي                     شهيد مسعود رضايي
   شهيد سيد محمد جواد علوي           شهيد محمد جواد یاقوت
   شهيد  محمد جوكار                        شهيد محمد شاهچراغی
 
شهيد  محمد مهدوی                       شهيد هاشمی
   شهيد غلام موسوي                       شهيد علی نصیری
                           
شهيده نجمه قاسم پور صادقی
                            شهيده راضیه کشاورز

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:45توسط عرفان |

میلاد باسعادت خانم فاطمه زهرا (س) و روز مادر مبارک باد

بعد نوشت :

+  ترم دوم هم تموم شد ، با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش ...؛ خاطراتی که هیچگاه فراموشش نخواهم کرد .

+  اما 3 ماه تابستون ،‌ فرصت خیلی خوبی هست برای خیلی از کارهای عقب افتاده که میشه از اون استفاده ی خوبی کرد .

+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 16:13توسط عرفان |

چند سال پیش یه مدت باهاشون همکاری داشتم ، تا جایی که از روحیات و طرز فکر همدیگه کاملاً با خبر بودیم ، اما به دلایلی نتونسته بودم به فعالیت در اونجا ادامه بدم . این چند ساله هم خبری ازشون نداشتم و فقط می دونستم الان یه مسئولیت مهمی دارند ، تا اینکه هفته ی پیش تماس گرفتند ، بعد از کلی سلام و احوالپرسی ، از وضعیت درسی و شغلیم سوال کردند – هر چند که خودشون هم انگار کاملاً در جریان بودند – بعد حرف اصلیشون رو زدند و گفتند می خواید در اداره ی فرهنگ و ارشاد استخدام بشید ؟! ، من که اولش یه خورده جا خورده بودم ، بهشون گفتم باید یه کم فکر کنم ...

راستش از یه طرف کارشون اصلاً به نوع رشته ی تحصیلیم نمی خورد و از طرف دیگه هم برای آینده ی خودم یه سری برنامه ریزی ها کرده بودم ، ولی از اونجایی که به این نوع فعالیت ها علاقه ی شدیدی داشتم و دارم ، تصمیم گیری رو واسم سخت کرده بود .

به نظرم تصمیم خیلی مهمی بود که باید می گرفتم ، هر روز که می گذشت بیشتر ذهنم رو درگبر می کرد که بهشون چی جواب بدم ، تا اینکه بالاخره بهشون گفتم : نه!!

اونهم به دلایلی غیر از همه ی این دلایل....

پ . ن :

از رابطه به جای ضابطه بدم می یاد...

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:46توسط عرفان

** قبل التحرير :

فرض كنيد از يه امتحان كمر شكن خلاص شده باشي و دلت لك زده باشه براي خوندن كتاب هاي غير درسي !! ، اما از اونجايي كه كتابي هم نداشته باشي ، بري چند تا كتاب مناسبتي !! ،‌ دانلود كني و تعدادي از صفحاتش رو پرينت بگيري بياي بخوني ، بعدش هم بياي وبلاگت رو آپ كني !!

** تحرير :

به نظرش با همه ي اونهايي كه تا حالا ديده بود ، يه جورايي فرق داشت . نه ماه بود كه مي شناختش . هرچند توي يه خانواده ي اهل بريز و بپاش و با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود ولي ، عاشق او و رفتارش شده بود . از وقتي صحبت ازدواج با او را مطرح كرده بود ، همه سخت باهاش مخالفت كرده بودند . بهش مي گفتند : دختر ، تو ديوانه شده اي ، اين مرد بيست سال از تو بزرگتره ، پول كه نداره ، ايراني هم كه هست ، حتي شناسنامه هم كه نداره !! بعضي ها هم بهش مي گفتند : اين مرد تو را رو جادو و جنبل كرده !! اما او هيچ وقت اون شبي كه چشمش به تصوير اتاقش افتاده بود و كلي اشك ريخته بود را فراموش نمي كرد ، همون تصوير زمينه سياهي كه يك شمع كوچك در آن نقاشي شده بود و زير آن به عربي نوشته شده بود :‌ " من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي كوچك ، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي دهم " ، بعدها آن روز كه نقاش آن تصوير را از نزديك ديد ، باور نكرد كه محبوبش ، روحيه اي به اين لطافت هم داشته باشه . هميشه به يادش مونده بود كه اولين كادويي كه از او گرفته بود يه روسري گل گلي قرمز با گل هاي درشت !! بود كه براي هميشه باعث شده بود ، حجابش رو حفظ كنه . هر روز كه مي گذشت عشق و علاقه اش به او بيشتر و بيشتر مي شد... بالاخره هم تونست پدرش رو راضي كنه كه با ازدواجش موافقت كنه....

روز عقد فرا رسيد ... انگار نه انگار كه مراسمي در كار باشه ، مادرش يه گوشه با عصبانيت كز كرده بود ، پدرش حرفي نمي زد ، خواهرش مضطرب بود ، بعد از ظهر مراسم عقد بود ولي او وسايلش رو جمع كرده بود ،‌ بره مدرسه براي تدريس ، كه خواهرش به طرفش دويد و گفت : كجا مي ري ؟ تو الان بايد بري آرايشگاه ، خودت رو درست كني ! اما او همين طور كه به طرف درب خونه مي رفت گفت: او من رو همينطوري مي خواد !!

وقتي برگشت ، مهمان ها آمده بودند!! مراسم خطبه ي عقد كه برگزار شد ، همه منتظر بودند طبق رسوم اونجا ، داماد به عروس يه انگشتر كادو بده اما ، وقتي كادو رو باز كردند ، همه ديدند كه داماد يه شمع !! براي عروس كادو آورده ، همه تعجب كرده بودند اما غاده و مصطفي هر دو مي دونستند كه اين شمع خاطره ي اولين روزهاي آشنايشون هست يعني چيزي حدود 9 ماه قبل...

** تلخيص و ويرايش توسط نويسنده ي وبلاگ ( البته با اجازه ي !! نويسنده هاي اين چند تا كتاب )

** بعد التحرير :

1)       31 خرداد ماه شهادت دكتر مصطفي چمران گرامي باد

2)     كتاب هاي و مناجات هاي دكتر چمران خيلي خوندني و دلنشينه : بينش و نيايش ، انسان و خدا ، خدا بود و ديگر هيچ نبود ، كردستان ، لبنان ، رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست ، زيباترين سروده ي هستي و ....

۳)    پیشنهاد مي کنم !! در همين دو سه روز کتاب " چمران به روايت همسر شهيد" ، نويسنده : حبيبه جعفريان از سري کتابهاي " نيمه پنهان ماه"، مربوط به انتشارات روايت فتح ، رو مطالعه کنید . ( کتاب بسيار کم حجمي است . و خواندنش بيشتر از دو ساعت زمان نمي خواد . )


.....................................................................................................................................
پ .ن :       1 ) هنوز يه امتحان ديگه هم دارم ...                 2 ) هنوز براي روز مادر هم فكري نكردم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:53توسط عرفان |

Salam dadash
Khubi…
Emtehanet  khub bud ?
 barai 4 tir ke miresi ?
rasti mikhay baray maman chi bekhari ?

 

اين sms  ( بخونيد شبيه اين sms ) مي تونه همين روزها از طرف خواهر (برادر) شما ، يا همسر (شوهر) شما ، بهتون برسه كه يادآوري كنه يه روز خيلي مهم در راه است ، پس يادمون باشه يه فكرايي كنيم ...

پ.ن:
اولين حديثي كه ياد گرفتم ،‌ مَن اَحَبكَ نَهاكَ بود
دوميش ،‌ برُّالوالِدَينِ اَكبرُ الفريضَه ولي
سوميش ، يادم نمي ياد ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:45توسط عرفان |

این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری !
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
ديشب دوباره
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها
[
كتابها ] را زیر و رو کردم ....

اما با همه ي اين حال و احوال ....

من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام ...

کوتاه نوشته :
الف حرف اول امتحان ، آنجا که اضطراب با آن آغاز می شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:43توسط عرفان |

دنیای مجازی :
وبلاگ نويسي هم براي خودش عالمي داره ، هم براي نويسنده و هم براي خوانندگانش...
بعضي مواقع ، قسمت نظرات يك وبلاگ ، از خود متن اونهم ، جذاب تر و خوندني تر ميشه !! اما نظرات خصوصي ، فقط براي نويسنده حرف و حديث هايي به دنبال مياره كه خوانندگان وبلاگ نمي تونند اونها رو بخونند ( چه جالب  )
گاهي لو رفتن !!‌ بعضي از اين نظرات خصوصي ، اسرار دروني نويسنده رو كه نظر دهنده ، فقط از اون اطلاع داشته فاش مي شه که خیلی خطرناکه
به نظرم لازمه نويسندگان وبلاگ ها خدا رو شكر كنند كه وبلاگشون قسمت نظرات خصوصي هم داره

حالا فرض كنيد زماني پيش بياد كه يه نويسنده ، از بین کلی نظرهای خصوصی وبلاگش ، بخواد اسرارش رو فاش كنه ، اونوقت...

++ من كه بهت گفتم : من بي تقصيرم ...

++ شكر خدا مسئله كه حل شد ، اصلا مسئله چی بود که باید حل می شد؟!!

++ وقتي اين نظر رو مي بينم شرمنده ميشم

++ غريبه آشناي عزيز سلام ، ميشه بگيد تا ما هم بدونيم

++ حميد جان ! تو از كجا مي دوني من هم بسيجيم ، هم خرفت و هم ترسو...
درباره ي اصل اين موضوع حاضرم با هر كه دوست داره و شما بحث كنم تا بعد قضاوت كنيم ...

 

++ گاهي وقت ها بعضي نظرات براي بعضي افراد - كه با روحياتشون آشنا نيستي - دردسر ساز ميشه

پ.ن 1 : دارم فكر مي كنم چي مي شد اگه همه ي نظرات خصوصي رو فاش مي كردم ...
پ.ن 2 : صحت و سقم بعضي از نظرها ،‌ توسط نويسنده به شدت تكذيب ميشه ...
پ.ن 3 : اصلاً اين نظرات خصوصي ، اسرار نويسنده نبود و فقط جنبه ي تزئيني داشت...


دنیای حقیقی :
خدايا من كه خودم رو ميشناسم ، مي دونم كي ام ، چه كرده ام ،‌ كارهام رو با چه نيتي انجام داده ام ...
اما ... اما خدايا اعتراف مي كنم این تو بوده ای که در اين دنيا علاوه بر اينكه ، زشتي هايم رو پوشاندی و گناهانم رو فاش نكردي ؛ خوبي هايي از من هم ،‌ گسترش دادي ، ‌كه من اصلاْ لايق آنها نبودم ...
پس به واسطه ي اين خوبي هايت سر بر آستان بندگيت خواهم  گذاشت و تو را سپاس خواهم گفت...
اما خدايا ! هنوز مي ترسم ،‌ مي ترسم از " يوم تبلي السرائر " ،‌ روزي كه ديگر خودت گفته اي كه اسرارت را فاش خواهم كرد ، اما خداي من ،‌ آن روز هم مرا به پنهاني آنچه از آن اطلاع داري رسوا نكن ...

+ دلم هواي دعاي كميل صحن جامع رضوي حرم امام رضا (ع) كرده....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:40توسط عرفان |

هميشه با اين موضوع توي زندگيم به ويژه ايام امتحاناتم درگير بودم !!

درس بخونم
و زندگي كنم

يا


زندگي كنم و درس بخونم


                        توضيح : فعلاً كه دارم درس مي خونم...
  .........................................................................................

پ.ن 1 ( عمومی ):
+ سايه دوستان اين ايام مستدام...
+ حرف تكراري هميشگي : التماس دعا

پ.ن 2 ( شخصی ):
+ مسافرت به پايتخت دل ها برام خيلي باصفا بود...

پ.ن 3 ( خصوصی ):
+ از من که دعا کنم : خدا خودش یه جوری جور کنه... ، از شما که به قول هاتون (۱+۱) عمل کنید

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:40توسط عرفان |