تعطیلات بین دو ترم رو اینجاها رفتم : از ۴ تا ۲۷ بهمن
- سخنرانی دکتر حسن عباسی ( ویزا - انقلاب های با مرز - نهضت های بدون مرز) - تالار فجر دانشگاه شیراز
- سومين همايش سراسرى دانشجويى فناورى نانو ـ مجتمع فرهنگی رفاهی دانشگاه شیراز
- سخنرانی خسرو معتضد (لایه های پنهان فجر) - تالار صدرا و سینا دانشگاه علوم پزشکی
- نمایشگاه دستاوردهای ده ساله کانون رهپویان وصال
- راهپیمایی ۲۲ بهمن ماه
- جشنواره فیلم های فجر ( فیلم هم خانه )
- استخر
- کوه پایه
و...
روزی یکی از دوستانم به من گفت : غازه ! تو می گفتی که از مرد طاس و بی مو خوشت نمی آید ، پس چطور با چمران ازدواج کردی ؟
من گفتم : مگر چمران طاس است ؟ باید ببینم .
آن روز هنگامی که چمران به منزل آمد ، به او نگاه کردم و گفتم : مصطفی تو واقعاً طاس هستی ؟!!!
...........................................................
خاطره از همسر شهید مصطفی چمران
صدیق شفیقم ! خوابی یا بیدار ؟ البته بیداری که این خفته را به حرف آوردی و از الهی نامه ام سخنی چند خواستی . به امتثالِ امر سرکار عالی ، چند جمله از رطب و یابسی که به هم بافته ام تقدیم حضور شریف می دارم تا ببینم :
الــهی ! عارفان گویند: « عرّفنی نفسک » این جاهل گوید : « عرّفنی نفسی »
الــهی ! همه گویند : خدا کو ، حسن گوید : جز خدا کو .
الــهی ! در ذات خود متحیرم تا چه رسد در ذات تو .
الــهی ! دندان دادی ، نان دادی ، جان دادی ، جانان بده .
الــهی ! اثر و صنع توام ، چگونه به خود نبالم .
الــهی ! از کودکان چیزها آموختم لاجرم کودکی در پیش گرفتم .
الــهی ! شکرت ، که این تهی دست پا بست تو شد .
الــهی ! شکرت ، که حقیر و فقیر شدم نه امیر و وزیر .
الــهی ! همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد .
الــهی ! هر چه بیشتر دانستم نادانتر شدم ، بر نادانیم بیفزا .
الــهی ! کلامت که اینقدر شیرین و دلنشین است ، خود چونی .
الــهی ! گروهی کوکو گویند و حسن هوهو .
الــهی ! اگر گلم و یا خارم ، از آنِ بوستان یارم .
الــهی ! حرفهایم اگر مشوش است ، از دیوانه پراکنده خوش است .
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
قم – حسن حسن زاده آملی
۱۳۴۹/11/۱۲ هـ ش

به کوری چشم بدخواهان
انقلابمون ۲۹ ساله شد...
لَيْتَ شِعْرى أَيْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّوى، بَلْ أَىُّ أَرْضٍ تُقِلُّكَ أَوْ ثَرى، أَبِرَضْوى أَوْ غَيْرِها أَمْ ذى طُوى...
مجنون تر از لیلی لیلی تر از مجنون گشتیم دنبالت در کوه و در هامون
در انتظار تو عمریست می سوزیم دل هایمان آتش چشمانمان پر خون
یک لحظه می خندیم یک لحظه می گرییم محصول عشق توست این حال دگرگون
هر روز می خوانیم قرآن چشمانت فردا جهان سبز است و التین و الزیتون

آب زنید راه را ....
گرامیداشت یاد و خاطره ی 12 بهمن ماه 1357 سالروز ورود امام (ره)
با غزلی از دیوان آن بزرگوار با عنوان " جان جهان " تقدیم به امام عصر (عج)
به تو دل بستم و غیر از تو ، کسی نیست مرا
جز تو ای " جان جهان "، دادرسی نیست مرا
عاشق روی تو ام، ای گل بی مثل و مثال بـه خدا غیر تو ، هرگز هوسی نیست مرا
با تو هستم ، ز تو هرگز نشدم دور ، ولی چـه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا
پــــرده از روی بیـنداز ، به جـان تـو قـسم غـیر دیـدار رخـــت ، ملـتمسی نیست مرا
مـــــده ، از جـــنت و حـــور و قــــصورم خــــبری
جـز رخ دوست نظــر سوی کــسی نیست مــرا
و تو چه میداني از درد و رنجِ آوارگي!
طعم ظلم و ويراني منزلت را چشيدهاي؟!
گرسنگي و تحريم!
مريضي و نداشتن دارو!
خواب و بيدار شدن با صداي بمب هواپيما!
و صداي گريه و شيون مردم!
و آنگاه حيران ميشوم كه مرا تروريست ميخوانند!
و ميانديشم كه مگر دفاع از وطن جرم است!
مگر آزادي براي ما حقي قائل نشده!
ميگويند سرزمينت بدون مردم بوده!
و من با خود ميگويم پس آن همه مردم كه من ميشناسم كه بودند؟!
و به ياد ميآورم كه انسان را چه شده است كه اين گونه خاموش مانده؟!

اَللَّهُمَّ اِنی اعْتَذِرُ الَیْکَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتی فَلَمْ انْصُرُه
«بار خداوندا ! من در پیشگاه تو عذر خواهی می کنم نسبت به کسی که در حضور من به او ستم شده و من او را یاری نکرده ام» دعای امام سجاد (ع)

به مناسبت پايان ترم اول
سكانس اول:
تصميم گرفته بودم پس از پايان دوران كارشناسي وارد بازار كار شوم . ايده هاي جالبي هم براي كار توي ذهنم داشتم . مقدمات كار رو فراهم كردم ، اول يه شركت ثبت كردم ، بعد ... .
راستش قصدي براي ادامه تحصيل نداشتم . سر جلسه كنكور ارشد هم 5/1 ساعت مونده بود به پايان امتحان از سر جلسه بلند شدم ، اميدي هم نداشتم ، اما از اونجايي كه خدا منو خيلي دوست داره !! تقي به توقي خورد و قبول شدم . دانشگاه سمنان ، كارشناسي ارشد فيزيك ...
مسير زندگيم كلاً عوض شد . من هم همه چيزو كنار گذاشتم و بارو بنديلمو جمع كردم و راهي سمنان شدم ......
دوران تحصيل اونهم از نوع دانشجويي كلاً خاطره ست . اما در اين دوران براي من كه در طول 16 سال درس خوندم كنار خانواده بودم ، خاطرات " زندگي در خوابگاه " خيلي جالب تر بود که چند تا شو اینجا نوشتم .
* خاطرات توي خوابگاه براي هر كس هميشه با افراد هم اتاقيش رقم مي خوره ، خاطرات من هم از اين امر مستثني نيست ؛ من با سعيد ، محمد ، جبار و مجتبي توي يك اتاق هستم ، جالبه كه هممون به جز مجتبي ، فيزيك مي خونيم و اين امر گاهي باعث مي شد كه مجتبي روزهايي كه ما بحث درسي داشتيم قاط بزنه و از اتاق بزنه بيرون .
* اتاقمون نمونه ی کوچک یه خوابگاهه ؛ چون با لهجه های مختلف ( ترک ، کرد ، فارس ) ، مذاهب مختلف ( شیعه ، سنی ) ، عقاید سیاسی مختلف (چپ ، راست ،بالا ) و .... توی یه اتاقیم.
* روزي كه بايد لباس مي شستم روز مصيبتم بود ، يه تشت تو اتاق داريم ، مثل آدم هاي عهد بوق ! مي رفتم داخل حمام و لباسامو داخلش مي ريختم و با پا شروع مي كردم به لگد مال كردنشون ! (اين لحظات بدجوري به ياد مامانم مي افتادم)
* جمعه ها سلف تعطيل بود و ما مجبور بوديم خودمون غذا درست كنيم ، اغلب ناهارمون مشتقات تخم مرغ ! بود از املت گرفته تا تخم مرغ ساده ، يه روز هم كه يكي از بچه ها مي خواست هنرشو به رخمون بكشه برامون برنج درست كرد كه چشمتون روز بد نبينه تا شب همه ي بچه هاي اتاق از دل درد نمي تونستميم كاري بكنيم .
*چيزي كه با هر بار رفتن توي آشپزخونه ي خوابگاه مي شد ديد كتري چاي بود كه بچه ها رو گاز گذاشته بودن. بچه هاي اتاق ما هم دسته كمي از ديگران نداشتند ، روزي7 – 8 بار چاي دم مي كردند – جالب بود ساعت مشخصي هم نداشت - من هم كه اهل چاي نیستم هميشه از پول قند و چاي معاف بودم .
* اون شب هايي كه بچه های خوابگاه پاتوق مي گرفتند و دور هم سيگار ( قليون ) مي كشيدند چقدر برام سخت مي گذشت ، تا صبح از دودش خواب نمي رفتم . چقدر از اونهايي كه سيگار ( قليون ) مي كشيدند بدم مياد .
* برنامه خوابم هم در اين مدت به ريخت ، تا ساعت 3 – 4 شب بيدار بوديم ولي تا ظهر مي خوابيديم . هيچ وقت نتونستم ساعت 7 از خواب بلند بشم ، تنها روزي هم كه ساعت 8 كلاس داشتيم بلند شدن بچه ها از خواب ديدني بود .
* مهمترين تفريحم توي خوابگاه اينترنت بود ، روزي چندين بار مي رفتم سراغش ، بعضي روزها مي شد كه وبلاگ بعضي از دوستان را روزي چندين بار هم سر مي زدم ، گاهي هم كه وقت مي كردم وبلاگ خودمو آپ مي كردم .
* ........
* ........
خاطرات خوابگاه خیلی زیاده ولی همشو که نمیشه نوشت .....
سکانس آخر :
ولی یه چیزی برام این مدت ثابت شد که : " هیج جا برای آدم شهر خودش ، خونه خودش و اتاق خودش نمیشه"
همین ....