قال الله تعالي :
يا عَبدي! اَنْتَ تُريد وَ اَنا اُريد ، تَتعَب نَفْسَكَ فيما تُريد وَ لا يَكونَ اِلّا ما اُريد، فَكُن فيما اُريد، اَكن لَكَ فيما تُريد .
خداوند مي فرمايد :
اي بنده ي من ! تو اموري را مي خواهي و من خواسته هايي دارم ؛ نفست را براي آنچه مي خواهي به زحمت مي اندازي ، ولي جز آنچه من مي خواهم نمي شود ، پس آنگونه كه من مي خواهم باش تا من آنگونه كه تو مي خواهي باشم .
پ . ن :
حديث بالا ، " يه يادگاريه " كه به درخواست خودم! يه بزرگواري بهم هديه دادن . فقط مي تونم، بهشون بگم ممنون .... هرچند هديه ام رو ، به زور گرفتم![]()
اذان صبح بود...
آرام و قرار ندارم ...
از دیشب تا حالا پلک هایم یاری بستن ندارند...
بغض گلویم را گرفته است ...
اگر اینجا نبودم ، بلند بلند گریه می کردم ...
مات و مبهوت مانده ام ...
باور نمی کنم ...
کانون ... کانون رهپویان وصال خودمون ...
سید محمد انجوی نژاد عزیز تسلیت...
بچه های : یاس ، rv ، الابرار ، ناظر ، صحیفه وصال ، باصر ، طلب وصال ، رایحه وصال ، خیریه وصال ، تبلیغات ، چله توسل ، انتشارات خواهران ، تدارکات خواهران ، واحد شهدای خواهران ، پیام وصال .... تسلیت
بچه های کانون ! هنوز رفتنتان را باور ندارم ...
باورم نمی شود به این زودی ، شماها آسمانی شدید...
حسینه ی سید الشهدا ! به آقامون بگو : دوستانمان به عشق شما آسمانی شدند...
خیابان شهید آقایی ! تو هم دیگر با قدم هایشان متبرک نخواهی شو...
زیلوهای حسینه ! دیگر با اشک های این دوستانمان نمناک نخواهی شو...
شورهای سید ! تو هم دیگر بدون آسمانی ها ، شعوری نخواهی داشت...
مسجد جامع شهدا ! تو هم دیگر صدای آنها را در روزهای اعتکاف نخواهی شنید...
فقط یک سوال دارم از شماها:
به من هم بگویید : هفته پیش ، اون لحظه ای که مثل همیشه دستامون رو بهم می دادیم و دعای همیشگی رو می خوندیم شما چه جور آمین گفتید؟ همین ....
" خدایا ختم عمر بی برکت و پر از گناه و نمک به حرومی ما رو هرچه سریعتر ، هرچه سریعتر ختم به شهادت بفرما !"
دیگر توان نوشتن ندارم...
در فراقتان جامه ام سیاه و چشمان بارانیست...
شاید دلم آرام گیرد...
پ . ن :
انفجار بمب در شیراز از وبلاگ دنیای راه راه
بعد نوشت ۱:
پيام تسليت مقام معظم رهبري
بسمالله الرحمن الرحيم
حادثه غم انگيز و تأسفبار در كانون رهپويان وصال كه به پرواز شهادتگونهي جمعي از شيفتگان وصال دوست و زخمي شدن جمعي بيشتر انجاميد، اين جانب را مصيبتزده كرد. تسلاي من به عزاداران اين حادثه تلخ و نيز به آسيبديدگان وعده پاداش الهي به صابران است كه فرمود: اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة.
از خداوند متعال صبر و سكينه براي دلهاي مصيبت ديده، رحمت و غفران براي عزيزان درگذشته و شفاي عاجل براي مجروحان مسألت ميكنم و از مسئولان ميخواهم كه وظايف خود در پيگيري اين حادثه را با اتقان و سرعت لازم انجام دهند.
والسلام علي عبادالله الصالحين
سيد علي خامنهاي
بعد نوشت ۲:
اعلام عزای عمومی در استان فارس+
دستانم را بگير مولا !
دارم راه را گم مي كنم ، نمي دانم به كدام طرف بروم ؟! گاهي آهسته و خرامان به آن سو مي روم ، گاهي دوان دوان به سوي ديگر مي شتابم ، سرگردان و حيران شده ام ، گاهي دنبال كسي راه مي افتم ، گاه تنها به پيش مي روم ؛ اما ... اما هنوز به مقصد نرسيده ام ...
دستانم را بگير مولا !
دارم فراموش مي كنم براي چه آمده ام ؟! هدفم را گم كرده ام ، ديگر فكر نمي كنم رفتني هم در كارم است! آنقدر خودم را مشغول كرده ام كه آمدن و رفتنم ، ديگر برايم اهميتي ندارد ...

دستانم را بگير مولا !
تا راه را به من نشان دهي تا بدانم براي چه آمده ام و هدفم كجاست؟
قصد داشتم براي اين پست از بين مطالب زير يكي رو انتخاب كنم:
+ نامه اي به مسيح ( به خاطر دعوت دوستان به نوشتن در مورد اهانت هاي اخير به قرآن ، اسلام و پيامبر)
+ ازدواج و بچه هاي اتاق ما ( بحث هايي كه اون شب به دليلي!! بچه ها توي اتاق راه انداختن )
+ صياد دل ها ( علاقه ي خودم به صياد شيرازي در سالگرد شهادت آن بزرگوار)
+ يه دوبيتي ( شاهكار!! )
+ من و استاد ( ماجراهاي جا خوردن هاي من و استاد راهنما)
به هرحال قرعه ي فال اين پست به موضوع " من و استاد " زده شد ....
ماجرا از اينجا شروع شد كه هفته هاي اول ترم پيش ، هر دانشجويي بايد استاد راهنماش رو مشخص مي كرد ، من هم كه جزء گرايش آزاد قبول شده بودم ، علاوه بر استاد،گرايشم رو هم بايد انتخاب مي كردم . هركس لابي !! خودش رو با استادها آغاز كرد . فكر كنم همه ي بچه ها با همه ي استاد هاي گروه صحبت كردن . منم قصد داشتم همين كار رو انجام بدم .
اولين جایي كه رفتم ، پيش دكتر م . ق بود . در اتاقش رو زدم و گفتم : استاد اجازه هست؟ بلافاصله گفتن : بفرما ، منتظرت بودم!!! كلي اون لحظه جا خوردم!!
. با خودم گفتم : شايد شوخي مي كنه! . هنوز ننشسته بودم كه كاغذي درآوردن و گفتن: اسمت چيه ؟ گرايشت؟ گفتم : علي اكبر هستم و گرايشم آزاد . گفت : علي جون!! دوست داري روي چه گرايش كار كني؟ منم كه تا اون موقع جدي فكر نكرده بودم ، همينجوري گفتم : اپتيك بعدش هم ذرات ...
شب بعدش قرار شد من نتيجه رو بهشون تلفني خبر بدم . هرچي زنگ زدم گوشي رو برنداشتن . بعد از نيم ساعت موبايلم زنگ خورد ، شماره ي آقاي دكتر بود . گفتم : سلام آقاي دكتر ! گفتن : سلام آقاي ... (فاميليم رو گفت) ، من خانم آقاي دكتر هستم ؛ آقاي دكتر از استخر تماس گرفتن و گفتن : قرار تلفني با شما رو فراموش كردن و موبايلشون هم خونه جا گذاشتن و معذرت خواهي كردن . اون شب هم من كلي جا خوردم !! ![]()
بگذريم از خاطرات اون يه نصف روزي كه رفتيم سمنان گردي و از اين اداره به اون سازمان و ...
آخراي ترم گذشته بود كه ديگه همه چيز برا همه ي خانم ها و آقايون هم وروديم ، مشخص شده بود .
براي منم ثبت شد :
" استاد راهنما : دكتر م . ق و موضوع سمينار: اندازگيري سرعت نسبي با استفاده از فريزهاي ماره"
توي پرانتز يه چيزي بگم : خود كرده را تدبير نيست اما به هر حال هم اكنون منتظر ياري سبز كساني هستم كه مي تونن كمكم كنن . كمك...![]()
ترم اول تموم شد...
.
.
اون روز قرار شد من يه نيم ساعتي!! برم پيششون ، تا يه توضيحاتي درباره ي "ماره " بهم بدن . اولش گفتن : علي جون! من نماز عصرم رو نخوندم اگه ميشه سريع حرفامون رو بزنيم ، گفتم باشه. از همه چيز برام صحبت كردن:
كي ازدواج كردن ؛ اولين بار خانمشون رو كي ديدن ؛ از علاقه مندي هاي خانمشون به بعضي چیزا !!؛ چند تا بچه دارن ؛ از كدوم دانشگاه ليسانس گرفتن ؛ چه جوري رفتن سربازي ؛ كي وارد وزارت دفاع شدن ؛ از تخصصشون روي ليزر ؛ از كي سيگاري شدن ؛ چرا از وزارت دفاع بيرون اومدن ؛ از اصرارهاي خانمشون براي ادامه تحصيل ؛ از قبول شدن ارشدشون ؛ چه جوري دانشجو ممتاز شدن ؛ از بورس شدنشون به انگلستان ؛ خاطراتشون توي دانشگاه درهام ؛ از گذاشتن كلاس حل تمرين محاسبات عددي براي دانشجويان ارشد رياضي اونجا ؛ با كدوم پول پرايدشون رو خريدن ؛ از علاقه منديشون به شنا – موسيقي – عرفان و فلسفه ؛ از عشقشون به رياضي ؛ از اينكه چه جوري تصادف كردن ؛ از اينكه چرا مدير گروه نميشن ؛ از بعضي اختلافات با بعضي از اساتيد گروه و كلي حرفهاي ديگه كه بعض هاش يادم رفته...
يه نگاهي به موبايلم انداختم ديدم سه ساعته !! من توي اتاقشون نشستم و كلي درباره " ماره " چيز فهميدم
. استاد هم كه تازه فهميده بود چي شده گفتن : علي جون ! نماز تا چه ساعتي قضا ميشه!!!![]()
منم از روي صندلي بلند شدم كه خدافظي كنم و بيام كه استاد رو كرد بهم و گفت : علي جون ! اگه دوست داري امشب مي توني با پسرم بياي بريم سه نفري استخر . ديگه داشتم كلي جا مي خوردم!!
.
دارم به خودم شک می کنم
اما فكر كنم اين قصه سر دراز داشته باشه....

خيلي زوده...
اما چون از صميم قلب دوسش دارم![]()
" امروز چهارشنبه 21/۱/87 ؛ پس تا اون موقع .... روز ديگه مونده."
واي خداي من يعني ميشه منم ....![]()
تعطیلات عید امسال هم با همه ی خاطراتش تموم شد ، انگار نه انگار که 25 روز تعطیل بودم...
بعد از این همه مدت بازم به اینجا رسیدم که :
إضاعة الفُرصه الغُصه
اما دوست دارم دوباره شروع کنم و برای خودم و دیگران خوش خبر باشم درست مثل یه قاصدک...

راستش :
+ برخلاف نظر بعضی ها
، کلی درس های نخونده دارم که نمی دونم چه کارشون کنم .
+ فهمیدم که سوادم به اندازه ی پیک نوروزی کلاس سوم ابتدایی هم نیست
.
+ به تمام معنا معتاد اینترنت شدم اونهم از نوع تزریقی![]()
+ روزی هم که کلی درس داشته باشم بازهم به خوندن مجله و کتاب ، بیشتر از کتاب های درسیم علاقه دارم![]()
این آخرین پستی بود که در تعطیلات عید نوروز ، از شهر و دیار خودمون می نوشتم . خودم رو دارم آماده می کنم از ساعت 7 امشب برای یه مسافرت 16 ساعته ( 3+13) . امشب مهمان ایران پیما هستم...
خارج از گود:
درمیان همه ی پست های این وبلاگم ، پست قبلی بیشترین نظر خصوصی رو داشت ؛ علتش رو نمی دونم... (25 نظر خصوصی ) .شاید یه روز منتشرشون کردم...
بعد نوشت۱:
اینجا تهران است ، ساعت ۱۰ صبح ، کافی نت نزدیک ایستگاه قطار...
اومدم فقط اینو اضافه کنم که من ۱۳ ساعت رو به سلامتی رسیدم فقط مونده ۳ ساعته دیگه...
بعد نوشت ۲:
اینجا سمنان است ، ساعت ۸:۳۰ صبح ( با کلی تاخیر به اینترنت دسترسی پیدا کردم) ، سایت دانشگاه
اینو هم نوشتم بگم من رسیدم ولایت غربت!!
به نوشتن اونهم از نوع " نوشتن نامه " علاقه دارم ...
+ به خیلی ها ! نامه نوشتم و بهشونم دادم :
به دوستانم : حجت ، مجتبی ، مهدی و ...
به دبیرانم : دبیر ادبیات فارسی ، دبیر زبان انگلیسی و ...
به مدیرم : مدیر دبیرستانم
به مسئولین : استاندار فارس ، فرماندار شیراز ، رییس سازمان جوانان ، رییس دانشگاه و ...
+ به آرزوهام ! هم نامه نوشتم ولی هیچ گاه بهشون نخواهم داد :
به امام زمان (عج) :
آقا جون سلام
راستش نمی دونم این چندمین باره که این نامه را تغییر میدم اما دوست دارم این بار ، این چند جمله رو هم اضافه کنم که...
به رهبرم :
رهبر عزیزم سلام
اجازه می خواهم ابتدای نامه ام را با یادی از شهید مرتضی آوینی این گونه با شما آغاز کنم که :لبخند تان شفقت صبح را برایم تداعی می کند ، شمایی که وصی امام عشق هستید و نائب امام زمان (عج). رهبرم هرگاه ...
به پدرم :
پدر بزرگوارم سلام
سلامی به عظمت بزرگواریت از فرزندت که هیچ گاه نتوانست آنگونه که شایسته است....
به مادرم :
مادر مهربانم سلام
سلامی به گرمای محبتت از فرزندت که هیچ گاه نتوانست آنگونه که شایسته است....
+ فکر کنم به عزیزانم ! هم ، زمانی[۱] نامه خواهم نوشت و صد البته!! بهشون خواهم داد :
به همسرم :
.... [۲] عزیزم سلام
از آن روز که خودم را در کنارت آرامش یافته احساس ...
به دخترم :
عرفانه [۳] ی دوست داشتنیم سلام
خوشحالم اکنون که می توانی بخوانی و بنویسی ، می توانی نامه ی پدرت را هم بخوانی.
دختر خوب و زلال من ....
به پسرم :
عرفان [۴] جانم سلام
خوشحالم اکنون که می توانی بخوانی و بنویسی ، می توانی نامه ی پدرت را هم بخوانی.
پسر رشید و پاک من ....
پ.ن های بسیار ضروری!!!:
[۱]:نه به این زودی! میخوام درسمو ادامه بدم![]()
[۲]: نمی گم![]()
[۳] و [۴]:این اسم ها رو من دوست دارم ( البته که تفاهم شرطه
) اینا رو هم دوست دارم : حسانه ، حنانه ، ریحانه ، فاطمه و ... علی اکبر
، امیر ، امین ، احسان و ....
آنچه خیلی مهم نیست:
+ اون روز با ماشین نیمچه تصادفی کردم ، به خیر گذشت...
+ به دلایلی دو شب خودمو جریمه کردم اونم چه جریمه ای : دوری از اینترنت
+ چقدر برنامه ریزیم برا عید عملی شد :
آماری رو کامل!! خوندم.........کوانتوم رو از حفظ!! کردم.......
تمرینات ذرات رو کپی!! زدم...روی سمینارم تحقیق!! کردم...
+ دلم برا دانشگاه تنگ شده اونهم با خبرهای داغ داغ!!
ضمن تبریک میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) ، نوشته ی زیر را با احترام ، تقدیم می کنم به یکی از دوستانم که باعث شدند افتخار داشته باشم چند ساعتی را درباره ی پیامبرم، فکر کنم... .
من هم همه ی علاقه مندان را دعوت می کنم سری اینجا بزنند .
به نام خدا
تاریخ را ورق می زنم
مکه مکرمه - ۱۷ ربیع الاول
آن روز ، سحرگاه آفتاب طلوع کرد .
آمد با تبر ابراهیم بر دوش ، عصای موسی در دست ، قلب مسیح در سینه ، عزم نوح در اراده ، صبر ایوب در دل ، زیبایی یوسف در رخسار ، حکمت داوود و سلیمان در سایه ی قرآن .
آمد و کعبه در دل ها نشست و کسری در خاک .
آمد تا خاتَم الانبیا باشد و خاتِم پیامبران .
آمد تا نبوت به او ختم شود و هم نگینی باشد بر نبوت .
آمد چرا که اگر نیامده بود ، " لما خلقت الافلاک " [۱] .
پس آمدنش مبارک...
از آغاز ولادت تا دوران بعثت ، چهل سال با مردم زیست ، آن زمانی که دوست و دشمن ، از روسای قبایل تا آحاد مردم اعتراف می کردند که او مظهر حیا و عفت ، عفو و گذشت ، امانت داری و مهرورزی ، صداقت و راستگویی ، شجاعت و بردباری و وقار و هیبت است ، تا جایی که در زندگیش یک نقطه ی تاریک مشاهده نکردند .
روزها و سال ها گذشت...
کتاب تاریخ را باز هم ورق می زنم.
غار حرا ، ۲۷ رجب سال اول هجری
فرشته ی وحی ندا سر داد " اقرا باسم ربک الذی خلق" [۲] و تو آن روز برگزیده شدی تا خدای بر ما منت نهد و رحمتی را بر ما نازل کند ، چرا که " و ما ارسلناک الا رحمة اللعالمین " [۳] .
مبعوث شدی تا مردم را به کلمه ی حق که همانا " لا اله الا الله " [۴] است ، دعوت کنی .
مبعوث شدی تا با انحطاط اخلاقی مبازه کنی چرا که خود فرمودی : " انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق"[۵]
مبعوث شدی تا مردم را در قبال نیکی ها ، بشارت دهی و به کیفر الهی بیمناک سازی ، اما هزار افسوس که " اکثر الناس لا یعلمون" [۶]
اما چه شد از آن هنگام که نازل شد " محمد رسول الله " [۷] سیل دشمنی و کینه و تهمت و افترا آغاز شد . همانهایی که تا دیروز به پاکی و صداقت او گواهی می دادند ، همان ها آن روز ، او را ساحر و مجنون و کذاب لقب دادند " انا لنریک فی السفاهه و انا لنظنک من الکاذبین " [۸].
همان ها بودند که در کوچه ها او را سنگ می زدند ،
همان ها بودند که شکمبه ی گوسفند بر سر مبارکش ریختند ،
همان ها بودند که جبهه ی متحدی را علیه او تشکیل دادند ،
همان ها بودند که با او جنگ کردند و
همان ها بودند که مسبب ۲۸ صفر سال ۱۱ هجری شدند ....
سال ها و سال ها گذشت .
کتاب تاریخم به صفحات آخرش نزدیک شد .
امروز ، من ، تو و ....
امروز دیگر پیامبر در میان ما نیست ، اما اسلامش ، قرآنش و دستوراتش هنوز زنده است .
شاید اگر کمی نکته بین باشیم ، امروز هم ، همان های دیروز را می بینیم ، همان هایی که در گوشه کنار این جهان پهناور ، با قلم و زبانشان سعی دارند آنچه از پیامبر باقی مانده است را به سخره گیرند و با آن مبارزه کنند .
"سیاست زدگانی" را می بینیم که غرب را به نقطه ی آغازین جاهلیت بازگردانده اند.
"دور افتادگان از معنویت" که با زور ، ظلم ، فریب ، لشکرکشی ، تحقیر و به بردگی کشاندن انسانها ، برای خود قدرت و ثروت را فراهم آورده اند ، با پیام "توحید" او ، "عدل" او ، "آزادگی" او ، "معنویت" او ، دشمن و مخالفند .
"صاخبان زر و زور" ، می دانند که بنده ای که بنده ی خدای واحد باشد ، دیگر بنده ی طاغوت نخواهد بود،
آنها می دانند بنده ای که به دنبال عدالت باشد ، هرگز زیر بار بی عدالتی ، ظلم و تبعیض نخواهد رفت، آنها می دانند بنده ای که آرمان آزادگی را در سر داشته باشد ، دیگر اسارت را نخواهد پذیرفت،
و آنها می دانند بنده ای که طعم معنویت را چشیده باشد ، هرگز فساد و فحشا را تحمل نخواهد کرد .
عامل همه ی دشمنی های این سیاست زدگان ، دور افتادگان از معنویت و صاحبان زر و زور که بی شک اعضای شبکه ی استعمار و استکبار یعنی شبکه صهیونیست خونخوار و سیاست مداران تحت نفوذ آنها هستند ، چیزی جز "ترس و ضعف" نخواهد بود ، چرا که می بینند پرچم توحید ، عدل ، آزادگی و معنویت در سایه اسلام در سراسر جهان روز به روز در حال اهتزاز است و این به منزله ی شکست سیاست های آنها خواهد بود ، لذا تلاش می کنند نویسندگانی مزدور ، کارکاتوریست های قلم به مزد و سخنرانانی گزافه گو را اجیر نمایند تا به عنوان پیاده نظام های سیاست های خود ، با روش های مختلف اسلام و پیامبر (ص) را تخریب نمایند .
اما امروز ماییم و یک دنیا وظیفه...
اگر دیروز بارهای سنگینی بر دوش انسان های جاهل جزیرة العرب بود ، امروز به مراتب باری سنگین تر بر دوش ماست. باری که تحمل آن به جز با الگو گرفتن از پیامبر اعظم (ص) امکان پذیر نخواهد بود چرا که:
"لقد کان لکم فی الرسول الله اسوة حسنه " [۹]
پس بر ماست که " اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم " [۱۰] را سرلوحه ی زندگی خویش قرار دهیم و در این راه از افراط و تفریط بپرهیزیم و همواره به یاد داشته باشیم :" المتقدم لهم مارق و المتأخر عنهم زاهق و اللازم لهم لاحق" [۱۱] .
لذا با نگاهی به دستورات الهی ، احادیث و سنن پیامبر (ص) و ائمه ی اطهار (علیهما السلام )، می توان دریافت که آنچه سبب شکست این توطئه ها و مبارزه با سیاست های پشت پرده ی این شیطنت ها خواهد شد همانا ، ۱) تمسک به ریسمان الهی (توحید) ، ۲) بیزاری قلبی ـ زبانی و عملی از حکومت های غیر الهی " ان اعبد الله و اجتنبو الطاغوت " [۱۲] و ۳) تلاش در جهت تحقق وحدت و انسجام بین آحاد مسلمانان خواهد بود چرا که " ان المومنین اخوه " [۱۳] و بدانیم که در راه رسیدن به این سه هدف : " کلکم راع و کلکم مسئول" [۱۴]
پی نوشت ها :
[۱]: حدیث قدسی [۲]: سوره علق آیه ۱ [۳]: سوره انبیا آیه ۱۰۶ [۴]: سوره بقره آیه ۲۵۶
[۵]: حدیث نبوی [۶]: سوره سبا آیه ۲۸ [۷]: سوره حجرات آیه ۲۹ [۸]: سوره اعراف آیه ۶۶
[۹]: سوره احزاب آیه ۲۱ [۱۰]: سوره نساء آیه ۵۹ [۱۱]: صلوات شعبانیه [۱۲]: سوره نحل آیه ۳۶
[۱۳]: سوره حجرات آیه ۱۰ [۱۴]:حدیث نبوی
بخش هایی از متن فوق برداشتی آزاد از کتاب های: نیر اعظم ، مدنیت ، زندگی پیامبر (ص) ، استکبار ستیزی در قرآن و مجله های دانشجویی پرسمان و دیدار است.
با چند روز تاخیر و با کلی اصرار مجبور شدم اتاقم رو تمیز کنم
، اونم از نوع اساسی.
از صبح مشغول شدم ، هر چیزی رو که داشتم ریختم وسط اتاق تا مثلاً مرتبشون کنم . کلی کاغذ،بریده ی مجله ، روزنامه و تراکت و ... شد . توی پرانتز بگم که هر چیزی گیرم بیاد رو نگه می دارم ، چه به درد بخوره چه نخوره![]()
راستش توی گیر و داد شلوغی اتاق ، شروع کردم به خوندن کاغذ ها و دست نوشته ها....
چقدر خاطرات برام زنده شد![]()
قدیمی ترین چیزی رو که پیدا کردم مربوط به سال ۷۳ بود و جدیدترینش مربوط به سال ۸۷
چند تاش اینا بودن :
+ اولین نشریه ای که در مدرسمون چاپش کردیم.
من سردبیرش بودم ، اسمش نصر بود ، اما حیف مدیرمون توقیفش کرد
...
+ پوستر انتخابات شورای مدرسمون که بچه ها برام طراحی کرده بودن. داخلش نوشته بودن :
سوابق درخشان اکبر آقا!! :پیشرو در تعطیلی کلاسهای کنکور - مبتکر طرح پروژه استراحت در کلاسها![]()
+ دست نوشته های مربوط به جلسات نوجوانان و جوانان انصار المهدی ( عج )
یادش به خیر ، شخصیت فکریم رو مدیون اون جلسات هستم
...
+ کارت پستال با خط عزیزترین دوستم
سال تحویل رفتم سر خاکش
...
+ تراکت تبلیغاتی آقای خاتمی
عجب انتخاباتی بود سال ۷۶![]()
+ یه کاغذ تقلبی
اینو دیگه نباید نگه می داشتم
...
+ کلی کارنامه های آزمون های سنجش ، آیندگان ، بسیج ، آینده سازان
حیف اون همه وقت که گذاشتم![]()
+ کارنامه کنکور کارشناسی
سال اول
، سال دوم
...
+ فیش حقوقی مربوط به دوران سرباز معلمیم ( سال بعد از قبول نشدن در کنکور )
۷۸۴۵۰ ریال مربوط به سه ماهه ی اول سال تحصیلی
...
+ هدیه ی روز معلم که سجاد یکی از دانش آموزان کلاس چهارمم بهم داده بود .
خواهرش
کلی حرف های قشنگ قشنگ داخلش نوشته بود .
+ حکم ماموریت سازمان ملی جوانان استان
یه مدت بازرس اوقات فراغت دانشجویی سازمان در دانشگاههای شیراز بودم![]()
+ اساسنامه ی شرکتی که ثبت کردم
می خواستم بعد از دوران کارشناسی شرکت خصوصی بزنم ، ایده های جالبی هم داشتم
...
+ به نظرم این یکی خیلی جالب بود .
توضیحش باشه برا بعد
...

ــ این سه نقطه های پایانی کلی خاطره با خودشون داره که من باهاشون زندگی کردم.
ــ راستی نعمت فراموشی هم نعمت خوبیه ها که برا بعضی خاطرات آدم چیز خوبیه