تبليغاتX
زمزم دل

قال الله تعالي :
يا ع‍َبدي! اَنْتَ تُريد وَ اَنا اُريد ، تَتعَب نَفْسَكَ فيما تُريد وَ لا يَكونَ اِلّا ما اُريد، فَكُن فيما اُريد، اَكن لَكَ فيما تُريد .

خداوند مي فرمايد :

اي بنده ي من ! تو اموري را مي خواهي و من خواسته هايي دارم ؛ نفست را براي آنچه مي خواهي به زحمت مي اندازي ، ولي جز آنچه من مي خواهم نمي شود ، پس آنگونه كه من مي خواهم باش تا من آنگونه كه تو مي خواهي باشم .

پ . ن :
حديث بالا ، " يه يادگاريه " كه به درخواست خودم!‌ يه بزرگواري بهم هديه دادن . فقط مي تونم، بهشون بگم ممنون .... هرچند هديه ام رو  ، به زور گرفتم

 بعد نوشت :
پخش زنده ی اینترنتی مراسم شب هفت شهدای کانون رهپویان وصال از حسینه ی سید الشهدا از ساعت 20 امشب (شنبه) 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 19:11توسط عرفان |

اذان صبح بود...
افتاده بود توی آب...
با یه چوبِ جارو ، از داخل آب بیرونش آوردم...
شروع کرد به پریدن!
.
.
.
.
.
.
الان آفتاب زده ...
چه حس خوبی! دارم.


 زینب و ریحانه عزیز ( دوقلو های آبجی ) ، جشن عبادتتون مبارک

 
+ وضعیت روز شمار : امروز چهارشنبه ۲۸/۱/۸۷ ، ۷ روز از لحظه آغاز گذشته و .... روز دیگه مونده .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 6:59توسط عرفان |

آرام و قرار ندارم ...
از دیشب تا حالا پلک هایم یاری بستن ندارند...
بغض گلویم را گرفته است ...
اگر اینجا نبودم ، بلند بلند گریه می کردم ...
مات و مبهوت مانده ام ...
باور نمی کنم ...
کانون ... کانون رهپویان وصال خودمون ...

سید محمد انجوی نژاد عزیز تسلیت...
بچه های : یاس ، rv
 ، الابرار ، ناظر ، صحیفه وصال ، باصر ، طلب وصال ، رایحه وصال ، خیریه وصال ، تبلیغات ، چله توسل ، انتشارات خواهران ، تدارکات خواهران ، واحد شهدای خواهران ، پیام وصال .... تسلیت

بچه های کانون ! هنوز رفتنتان را باور ندارم ...
باورم نمی شود به این زودی ، شماها آسمانی شدید...

حسینه ی سید الشهدا ! به آقامون بگو : دوستانمان به عشق شما آسمانی شدند...
خیابان شهید آقایی ! تو هم دیگر با قدم هایشان متبرک نخواهی شو...
زیلوهای حسینه ! دیگر با اشک های این دوستانمان نمناک نخواهی شو...
شورهای سید ! تو هم دیگر بدون آسمانی ها ، شعوری نخواهی داشت...
مسجد جامع شهدا ! تو هم دیگر صدای آنها را در روزهای اعتکاف نخواهی شنید...

فقط یک سوال دارم از شماها:
به من هم بگویید : هفته پیش ، اون لحظه ای که مثل همیشه دستامون رو بهم می دادیم و دعای همیشگی رو می خوندیم شما چه جور آمین گفتید؟ همین ....
" خدایا ختم عمر بی برکت و پر از گناه و نمک به حرومی ما رو هرچه سریعتر ، هرچه سریعتر ختم به شهادت بفرما !"

دیگر توان نوشتن ندارم...
در فراقتان جامه ام سیاه و چشمان بارانیست...
شاید دلم آرام گیرد...

پ . ن :
انفجار بمب در شیراز از وبلاگ دنیای راه راه

بعد نوشت ۱:
پيام تسليت مقام معظم رهبري
بسم‌الله الرحمن الرحيم
حادثه غم انگيز و تأسف‌بار در كانون رهپويان وصال كه به پرواز شهادت‌گونه‌ي جمعي از شيفتگان وصال دوست و زخمي شدن جمعي بيشتر انجاميد، اين جانب را مصيبت‌زده كرد. تسلاي من به عزاداران اين حادثه تلخ و نيز به آسيب‌ديدگان وعده پاداش الهي به صابران است كه فرمود: اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة.
از خداوند متعال صبر و سكينه براي دل‌هاي مصيبت‌ ديده، رحمت و غفران براي عزيزان درگذشته و شفاي عاجل براي مجروحان مسألت مي‌كنم و از مسئولان مي‌خواهم كه وظايف خود در پيگيري اين حادثه را با اتقان و سرعت لازم انجام دهند.
والسلام علي عبادالله الصالحين
سيد علي خامنه‌اي
بعد نوشت ۲: 
اعلام عزای عمومی در استان فارس
+

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:37توسط عرفان |

دستانم را بگير مولا !

دارم راه را گم مي كنم ، نمي دانم به كدام طرف بروم ؟! گاهي آهسته و خرامان به آن سو مي روم ، گاهي دوان دوان به سوي ديگر مي شتابم ، سرگردان و حيران شده ام ، گاهي دنبال كسي راه مي افتم ، گاه تنها به پيش مي روم ؛ اما ... اما هنوز به مقصد نرسيده ام ...

دستانم را بگير مولا !

دارم فراموش مي كنم براي چه آمده ام ؟! هدفم را گم كرده ام ، ديگر فكر نمي كنم رفتني هم در كارم است! آنقدر خودم را مشغول كرده ام كه آمدن و رفتنم ، ديگر برايم اهميتي ندارد ...

دستانم را بگير مولا !

تا راه را به من نشان دهي تا بدانم براي چه آمده ام و هدفم كجاست؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:59توسط عرفان |

قصد داشتم براي اين پست از بين مطالب زير يكي رو انتخاب كنم‌:


+ نامه اي به مسيح
( به خاطر دعوت دوستان به نوشتن در مورد اهانت هاي اخير به قرآن ، اسلام و پيامبر)

+ ازدواج و بچه هاي اتاق ما ( بحث هايي كه اون شب به دليلي!! بچه ها توي اتاق راه انداختن )

+ صياد دل ها ( علاقه ي خودم به صياد شيرازي در سالگرد شهادت آن بزرگوار)

+ يه دوبيتي ( شاهكار!! )

+ فتنه در فتنه (متن کوتاهی درباره ی فیلم FITNA گیرت وایلرز، نماینده مجلس هلند در مورد قرآن)
+ من و استاد ( ماجراهاي جا خوردن هاي من و استاد راهنما)


به هرحال قرعه ي فال اين پست به موضوع " من و استاد " زده شد ....


ماجرا از اينجا شروع شد كه هفته هاي اول ترم پيش ، هر دانشجويي بايد استاد راهنماش رو مشخص مي كرد ، من هم كه جزء گرايش آزاد قبول شده بودم ، علاوه بر استاد،گرايشم رو هم بايد انتخاب مي كردم . هركس لابي !! خودش رو با استادها آغاز كرد . فكر كنم همه ي بچه ها با همه ي استاد هاي گروه صحبت كردن . منم قصد داشتم همين كار رو انجام بدم .

اولين جایي كه رفتم ، پيش دكتر م . ق بود . در اتاقش رو زدم و گفتم : استاد اجازه هست؟ بلافاصله گفتن : بفرما ، منتظرت بودم!!! كلي اون لحظه جا خوردم!!. با خودم گفتم : شايد شوخي مي كنه! . هنوز ننشسته بودم كه كاغذي درآوردن و گفتن: اسمت چيه ؟ گرايشت؟ گفتم : علي اكبر هستم و گرايشم آزاد . گفت : علي جون!! دوست داري روي چه گرايش كار كني؟ منم كه تا اون موقع جدي فكر نكرده بودم ، همينجوري گفتم : اپتيك بعدش هم ذرات ...

 اون روز وقت نشد با هيچ كدوم از اساتيد ديگه صحبت كنم . شب كه اومدم خوابگاه ساعت 11:30 بود كه موبايلم زنگ خورد. استادم بود‌ ، بعد از عذرخواهي به خاطر بد موقع بودن ! گفتن : شمارت رو از دوستات گرفتم ، مي خواستم بهت بگم ديگه پيش هيچ استادي نري ؛ اگه دوست داشته باشي مي توني با من كار كني ؟ من يه موضوع اپتيكي براي سمينارت آماده كردم " فريزهاي ماره " ؛ كلي اون شب جاخوردم !!

شب بعدش قرار شد من نتيجه رو بهشون تلفني خبر بدم . هرچي زنگ زدم گوشي رو برنداشتن . بعد از نيم ساعت موبايلم زنگ خورد ، شماره ي آقاي دكتر بود . گفتم : سلام آقاي دكتر ! گفتن : سلام آقاي ... (فاميليم رو گفت) ، من خانم آقاي دكتر هستم ؛ آقاي دكتر از استخر تماس گرفتن و گفتن : قرار تلفني با شما رو فراموش كردن و موبايلشون هم خونه جا گذاشتن و معذرت خواهي كردن . اون شب هم من كلي جا خوردم !!

بگذريم از خاطرات اون يه نصف روزي كه رفتيم سمنان گردي و از اين اداره به اون سازمان و ...

آخراي ترم گذشته بود كه ديگه همه چيز برا همه ي خانم ها و آقايون هم وروديم ، مشخص شده بود .

براي منم ثبت شد :

 " استاد راهنما : دكتر م . ق و موضوع سمينار: اندازگيري سرعت نسبي با استفاده از فريزهاي ماره"

توي پرانتز يه چيزي بگم : خود كرده را تدبير نيست اما به هر حال هم اكنون منتظر ياري سبز كساني هستم كه مي تونن كمكم كنن . كمك...

ترم اول تموم شد...

.

.

اون روز قرار شد من يه نيم ساعتي!! برم پيششون ، تا يه توضيحاتي درباره ي "ماره " بهم بدن . اولش گفتن : علي جون! من نماز عصرم رو نخوندم اگه ميشه سريع حرفامون رو بزنيم ، گفتم باشه. از همه چيز برام صحبت كردن:

كي ازدواج كردن ؛ اولين بار خانمشون رو كي ديدن ؛ از علاقه مندي هاي خانمشون به بعضي چیزا !!؛ چند تا بچه دارن ؛ از كدوم دانشگاه ليسانس گرفتن ؛ چه جوري رفتن سربازي ؛ كي وارد وزارت دفاع شدن ؛ از تخصصشون روي ليزر ؛ از كي سيگاري شدن ؛ چرا از وزارت دفاع بيرون اومدن ؛ از اصرارهاي خانمشون براي ادامه تحصيل ؛ از قبول شدن ارشدشون ؛ چه جوري دانشجو ممتاز شدن ؛ از بورس شدنشون به انگلستان ؛ خاطراتشون توي دانشگاه درهام ؛ از گذاشتن كلاس حل تمرين محاسبات عددي براي دانشجويان ارشد رياضي اونجا ؛ با كدوم پول پرايدشون رو خريدن ؛ از علاقه منديشون به شنا – موسيقي – عرفان و فلسفه ؛ از عشقشون به رياضي ؛ از اينكه چه جوري تصادف كردن ؛ از اينكه چرا مدير گروه نميشن ؛ از بعضي اختلافات با بعضي از اساتيد گروه  و كلي حرفهاي ديگه كه بعض هاش يادم رفته...

يه نگاهي به موبايلم انداختم ديدم سه ساعته !! من توي اتاقشون نشستم و كلي درباره " ماره " چيز فهميدم . استاد هم كه تازه فهميده بود چي شده گفتن : علي جون ! نماز تا چه ساعتي قضا ميشه!!!

منم از روي صندلي بلند شدم كه خدافظي كنم و بيام كه استاد رو كرد بهم و گفت : علي جون ! اگه دوست داري امشب مي توني با پسرم بياي بريم سه نفري استخر . ديگه داشتم كلي جا مي خوردم!!.

دارم به خودم شک می کنم اما فكر كنم اين قصه سر دراز داشته باشه....

 پ . ن :

خيلي زوده...

اما چون از صميم قلب دوسش دارم ، از همين امروز روز شمارش رو براي خودم شروع كردم:

" امروز چهارشنبه 21/۱/87 ؛ پس تا اون موقع .... روز ديگه مونده."

واي خداي من يعني ميشه منم ....

.

.

اصلاً اون چيزي كه داري فكر مي كني نيست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:1توسط عرفان |

تعطیلات عید امسال هم با همه ی خاطراتش تموم شد ، انگار نه انگار که 25 روز تعطیل بودم...

بعد از این همه مدت بازم به اینجا رسیدم که :

                                          إضاعة الفُرصه الغُصه

اما دوست دارم دوباره شروع کنم  و برای خودم و دیگران خوش خبر باشم درست مثل یه قاصدک...

راستش :

+ برخلاف نظر بعضی ها ، کلی درس های نخونده  دارم که نمی دونم چه کارشون کنم .

+ فهمیدم که سوادم به اندازه ی پیک نوروزی کلاس سوم ابتدایی هم نیست .

+ به تمام معنا معتاد اینترنت شدم اونهم از نوع تزریقی

+ روزی هم که کلی درس داشته باشم  بازهم به خوندن مجله و کتاب ، بیشتر از کتاب های درسیم علاقه دارم

این آخرین پستی بود که در تعطیلات عید نوروز ، از شهر و دیار خودمون می نوشتم . خودم رو دارم آماده می کنم از ساعت 7 امشب برای یه مسافرت 16 ساعته ( 3+13) . امشب مهمان ایران پیما هستم...


خارج از گود:

درمیان همه ی پست های این وبلاگم ، پست قبلی بیشترین نظر خصوصی رو داشت ؛ علتش رو نمی دونم... (25 نظر خصوصی ) .شاید یه روز منتشرشون کردم...

بعد نوشت۱:

اینجا تهران است ، ساعت ۱۰ صبح ، کافی نت نزدیک ایستگاه قطار...

اومدم فقط اینو اضافه کنم که من ۱۳ ساعت رو به سلامتی رسیدم فقط مونده ۳ ساعته دیگه...

بعد نوشت ۲:

اینجا سمنان است ، ساعت ۸:۳۰ صبح ( با کلی تاخیر به اینترنت دسترسی پیدا کردم) ، سایت دانشگاه

اینو هم نوشتم بگم من رسیدم ولایت غربت!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 16:25توسط عرفان |

به نوشتن اونهم از نوع " نوشتن نامه " علاقه دارم ...

+ به خیلی ها ! نامه نوشتم و بهشونم دادم :

به دوستانم :
حجت ، مجتبی ، مهدی و ...
به دبیرانم : دبیر ادبیات فارسی ، دبیر زبان انگلیسی و ...
به مدیرم : مدیر دبیرستانم
به مسئولین : استاندار فارس ، فرماندار شیراز ، رییس سازمان جوانان ، رییس دانشگاه و ...

+ به آرزوهام ! هم نامه نوشتم ولی هیچ گاه بهشون نخواهم داد :

به امام زمان (عج) :
آقا جون سلام
راستش نمی دونم این چندمین باره که این نامه را تغییر میدم اما دوست دارم این بار ، این چند جمله رو هم اضافه کنم که...
 

به رهبرم :
رهبر عزیزم سلام
اجازه می خواهم ابتدای نامه ام را با یادی از شهید مرتضی آوینی این گونه با شما آغاز کنم که :لبخند تان شفقت صبح را برایم تداعی می کند ، شمایی که وصی امام عشق هستید و نائب امام زمان (عج). رهبرم هرگاه ...


به پدرم :
پدر بزرگوارم سلام
سلامی به عظمت بزرگواریت از فرزندت که هیچ گاه نتوانست آنگونه که شایسته است....


به مادرم
:
مادر مهربانم سلام
سلامی به گرمای محبتت از فرزندت که هیچ گاه نتوانست آنگونه که شایسته است....

+ فکر کنم به عزیزانم ! هم ، زمانی[
۱] نامه خواهم نوشت و صد البته!! بهشون خواهم داد :

به همسرم :
.... [
۲] عزیزم سلام
از آن روز که خودم را در کنارت آرامش یافته احساس ...


به دخترم :
عرفانه [
۳] ی دوست داشتنیم سلام
خوشحالم اکنون که می توانی بخوانی و بنویسی ، می توانی نامه ی پدرت را هم بخوانی.
دختر خوب و زلال من ....


به پسرم :
عرفان [
۴] جانم سلام
خوشحالم اکنون که می توانی بخوانی و بنویسی ، می توانی نامه ی پدرت را هم بخوانی.
پسر رشید و پاک من ....

پ.ن های بسیار ضروری!!!:
[۱]:نه به این زودی! میخوام درسمو ادامه بدم
[۲]: نمی گم
[۳] و [۴]:این اسم ها رو من دوست دارم ( البته که تفاهم شرطه ) اینا رو هم دوست دارم : حسانه ، حنانه ، ریحانه ، فاطمه و ... علی اکبر، امیر ، امین ، احسان و ....

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 23:34توسط عرفان |

روز اول خونه ی مادر بزرگ
عصر خونه ی دایی
فردا خونه ی عمه
یه شب عمه خونه ی ما
شب بعد ما خونه ی خاله
یه روز ما خونه ی آبجی!
ناهار روز بعد ما و آبجی می ریم بیرون
شب بعد دایی خونه ی ما 
یه شب دیگه عمه و عمو مهمون ما
شب بعدش ما میریم خونه ی عمه
یه شب خاله خونه ی ما
و
.
.
امشب ما ، عمه(۱) ، عمه(۲) و دایی رفتیم خونه ی عمو 
و اینجوری بود که خاله بازی تمام شد...

آنچه خیلی مهم نیست:
+ اون روز با ماشین نیمچه تصادفی کردم ، به خیر گذشت...
+ به دلایلی دو شب خودمو جریمه کردم اونم چه جریمه ای : دوری از اینترنت
+ چقدر برنامه ریزیم برا عید عملی شد :
                                           آماری رو کامل!! خوندم.........کوانتوم رو از حفظ!! کردم.......
                                           تمرینات ذرات رو کپی!! زدم...روی سمینارم تحقیق!! کردم...

+ دلم برا دانشگاه تنگ شده اونهم با خبرهای داغ داغ!!

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:55توسط عرفان |

ضمن تبریک میلاد پیامبر اعظم (ص) و امام جعفر صادق (ع) ، نوشته ی زیر را با احترام ، تقدیم می کنم به یکی از دوستانم که باعث شدند افتخار داشته باشم چند ساعتی را درباره ی پیامبرم، فکر کنم... .
من هم همه ی علاقه مندان را دعوت می کنم سری اینجا بزنند .

به نام خدا
تاریخ را ورق می زنم
مکه مکرمه - ۱۷ ربیع الاول

آن روز ، سحرگاه آفتاب طلوع کرد .
آمد با تبر ابراهیم بر دوش ، عصای موسی در دست ، قلب مسیح در سینه ، عزم نوح در اراده ، صبر ایوب در دل ، زیبایی یوسف در رخسار ، حکمت داوود و سلیمان در سایه ی قرآن .
آمد و کعبه در دل ها نشست و کسری در خاک .
آمد تا خاتَم الانبیا باشد و خاتِم پیامبران .
آمد تا نبوت به او ختم شود و هم نگینی باشد بر نبوت .
آمد چرا که اگر نیامده بود ، " لما خلقت الافلاک " [۱] .
پس آمدنش مبارک...
از آغاز ولادت تا دوران بعثت ، چهل سال با مردم زیست ، آن زمانی که دوست و دشمن ، از روسای قبایل تا آحاد مردم اعتراف می کردند که او مظهر حیا و عفت ، عفو و گذشت ، امانت داری و مهرورزی ، صداقت و راستگویی ، شجاعت و بردباری و وقار و هیبت است ، تا جایی که در زندگیش یک نقطه ی تاریک مشاهده نکردند .
روزها و سال ها گذشت...
کتاب تاریخ را باز هم ورق می زنم.
غار حرا ، ۲۷ رجب سال اول هجری

فرشته ی وحی ندا سر داد " اقرا باسم ربک الذی خلق" [۲]  و تو آن روز برگزیده شدی تا خدای بر ما منت نهد و رحمتی را بر ما نازل کند ، چرا که " و ما ارسلناک الا رحمة اللعالمین " [۳] .
مبعوث شدی تا مردم را به کلمه ی حق که همانا " لا اله الا الله "
[۴] است ، دعوت کنی .
مبعوث شدی تا با انحطاط اخلاقی مبازه کنی چرا که خود فرمودی : " انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق"
[۵]
مبعوث شدی تا مردم را در قبال نیکی ها ، بشارت دهی و به کیفر الهی بیمناک سازی ، اما هزار افسوس که " اکثر الناس لا یعلمون" [۶] 
اما چه شد از آن هنگام که نازل شد " محمد رسول الله " [۷] سیل دشمنی و کینه و تهمت و افترا آغاز شد . همانهایی که تا دیروز به پاکی و صداقت او گواهی می دادند ، همان ها آن روز ، او را ساحر و مجنون و کذاب لقب دادند " انا لنریک فی السفاهه و انا لنظنک من الکاذبین " [۸].
همان ها بودند که در کوچه ها او را سنگ می زدند ،
همان ها بودند که شکمبه ی گوسفند بر سر مبارکش ریختند ،
همان ها بودند که جبهه ی متحدی را علیه او تشکیل دادند ،
همان ها بودند که با او جنگ کردند و
همان ها بودند که مسبب ۲۸ صفر سال ۱۱ هجری شدند ....
  
سال ها و سال ها گذشت .

کتاب تاریخم به صفحات آخرش نزدیک شد .
امروز ، من ، تو  و ....

امروز دیگر پیامبر در میان ما نیست ، اما اسلامش ، قرآنش و دستوراتش هنوز زنده است .
شاید اگر کمی نکته بین باشیم ، امروز هم ، همان های دیروز را می بینیم ، همان هایی که در گوشه کنار این جهان پهناور ، با قلم و زبانشان سعی دارند آنچه از پیامبر باقی مانده است را به سخره گیرند و با آن مبارزه کنند .
"سیاست زدگانی" را می بینیم که غرب را به نقطه ی آغازین جاهلیت بازگردانده اند.
"دور افتادگان از معنویت" که با زور ، ظلم ، فریب ، لشکرکشی ، تحقیر و به بردگی کشاندن
انسانها ، برای خود قدرت و ثروت را فراهم آورده اند ، با پیام "توحید" او ، "عدل" او ، "آزادگی" او ، "معنویت" او ، دشمن و مخالفند .
"صاخبان زر و زور" ، می دانند که بنده ای که بنده ی خدای واحد باشد ، دیگر بنده ی طاغوت نخواهد بود،
آنها می دانند بنده ای که به دنبال عدالت باشد ، هرگز زیر بار بی عدالتی ، ظلم و تبعیض نخواهد رفت، آنها می دانند بنده ای که آرمان آزادگی را در سر داشته باشد ، دیگر اسارت را نخواهد پذیرفت،
و آنها می دانند بنده ای که طعم معنویت را چشیده باشد ، هرگز فساد و فحشا را تحمل نخواهد کرد .
عامل همه ی دشمنی های این سیاست زدگان ، دور افتادگان از معنویت و صاحبان زر و زور که بی شک اعضای شبکه ی استعمار و استکبار یعنی شبکه صهیونیست خونخوار و سیاست مداران تحت نفوذ آنها هستند ، چیزی جز "ترس و ضعف" نخواهد بود ، چرا که می بینند پرچم توحید ، عدل ، آزادگی و معنویت در سایه اسلام در سراسر جهان روز به روز در حال اهتزاز است و این به منزله ی شکست سیاست های آنها خواهد بود ، لذا تلاش می کنند نویسندگانی مزدور ، کارکاتوریست های قلم به مزد و سخنرانانی
گزافه گو را اجیر نمایند تا به عنوان پیاده نظام های سیاست های خود ، با روش های مختلف اسلام و پیامبر (ص) را تخریب نمایند . 
اما امروز ماییم و یک دنیا وظیفه...
اگر دیروز بارهای سنگینی بر دوش انسان های جاهل جزیرة العرب بود ، امروز به مراتب باری سنگین تر بر دوش ماست. باری که تحمل آن به جز با الگو گرفتن از پیامبر اعظم (ص) امکان پذیر نخواهد بود چرا که:
"لقد کان لکم فی الرسول الله اسوة حسنه " [۹]
پس بر ماست که " اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم " [۱۰]
را سرلوحه ی زندگی خویش قرار دهیم و در این راه از افراط و تفریط بپرهیزیم و همواره به یاد داشته باشیم :" المتقدم لهم مارق و المتأخر عنهم زاهق و اللازم لهم لاحق" [۱۱] .
لذا با نگاهی به دستورات الهی ، احادیث و سنن پیامبر (ص) و ائمه ی اطهار (علیهما السلام )، می توان دریافت که آنچه سبب شکست این توطئه ها و مبارزه با سیاست های پشت پرده ی این شیطنت ها خواهد شد همانا ، ۱) تمسک به ریسمان الهی (توحید) ، ۲) بیزاری قلبی ـ زبانی و عملی از حکومت های غیر الهی " ان اعبد الله و اجتنبو الطاغوت " [۱۲] و ۳) تلاش در جهت تحقق وحدت و انسجام بین آحاد مسلمانان خواهد بود چرا که " ان المومنین اخوه " [۱۳] و بدانیم که در راه رسیدن به این سه هدف : " کلکم راع و کلکم مسئول" [۱۴]

پی نوشت ها :
[۱]: حدیث قدسی         [۲]: سوره علق آیه ۱     [۳]: سوره انبیا آیه ۱۰۶    [۴]: سوره بقره آیه ۲۵۶ 
[۵]: حدیث نبوی          
  [۶]: سوره سبا آیه ۲۸    [۷]: سوره حجرات آیه ۲۹  [۸]: سوره اعراف آیه
۶۶
[۹]: سوره احزاب آیه ۲۱     [۱۰]: سوره نساء آیه ۵۹      [۱۱]: صلوات شعبانیه   [۱۲]: سوره نحل آیه ۳۶
[۱۳]: سوره حجرات آیه ۱۰  [۱۴]:
حدیث نبوی
بخش هایی از متن فوق برداشتی آزاد از کتاب های: نیر اعظم ، مدنیت ، زندگی پیامبر (ص) ، استکبار ستیزی در قرآن و مجله های دانشجویی پرسمان و دیدار است.

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:36توسط عرفان |

با چند روز تاخیر و با کلی اصرار مجبور شدم اتاقم رو تمیز کنم، اونم از نوع اساسی.
از صبح مشغول شدم ، هر چیزی رو که داشتم ریختم وسط اتاق تا مثلاً مرتبشون کنم . کلی کاغذ،بریده ی مجله ، روزنامه و تراکت و ... شد . توی پرانتز بگم که هر چیزی گیرم بیاد رو نگه می دارم ، چه به درد بخوره چه نخوره

راستش توی گیر و داد شلوغی اتاق ، شروع کردم به خوندن کاغذ ها و دست نوشته ها....
چقدر خاطرات برام زنده شد

قدیمی ترین چیزی رو که پیدا کردم مربوط به سال
۷۳ بود و جدیدترینش مربوط به سال ۸۷ 

چند تاش اینا بودن :
+ اولین نشریه ای که در مدرسمون چاپش کردیم.
من سردبیرش بودم ، اسمش نصر بود ، اما حیف مدیرمون توقیفش کرد...

+ پوستر انتخابات شورای مدرسمون که بچه ها برام طراحی کرده بودن. داخلش نوشته بودن :
سوابق درخشان اکبر آقا!! :پیشرو در تعطیلی کلاسهای کنکور - مبتکر طرح پروژه استراحت در کلاسها

+ دست نوشته های مربوط به جلسات نوجوانان و جوانان انصار المهدی ( عج )
یادش به خیر ، شخصیت فکریم رو مدیون اون جلسات هستم
...

+ کارت پستال با خط عزیزترین دوستم
سال تحویل رفتم سر خاکش
...

+ تراکت تبلیغاتی آقای خاتمی
عجب انتخاباتی بود سال ۷۶ 

 

+ یه کاغذ تقلبی
اینو دیگه نباید نگه می داشتم ...

 

+ کلی کارنامه های آزمون های سنجش ، آیندگان ، بسیج ، آینده سازان
حیف اون همه وقت که گذاشتم

 

+ کارنامه کنکور کارشناسی
سال اول  ، سال دوم ...

+ فیش حقوقی مربوط به دوران سرباز معلمیم ( سال بعد از قبول نشدن در کنکور )
۷۸۴۵۰ ریال مربوط به سه ماهه ی اول سال تحصیلی...

+ هدیه ی روز معلم که سجاد یکی از دانش آموزان کلاس چهارمم بهم داده بود .
خواهرش
کلی حرف های قشنگ قشنگ داخلش نوشته بود .

+ حکم ماموریت سازمان ملی جوانان استان
یه مدت بازرس اوقات فراغت دانشجویی سازمان در دانشگاههای شیراز بودم

+ اساسنامه ی شرکتی که ثبت کردم
می خواستم بعد از دوران کارشناسی شرکت خصوصی بزنم ، ایده های جالبی هم داشتم
...

 

+ به نظرم این یکی خیلی جالب بود .
توضیحش باشه برا بعد...

نتیجه :
ــ این سه نقطه های
 پایانی کلی خاطره با خودشون داره که من باهاشون زندگی کردم.
ــ راستی نعمت فراموشی هم نعمت خوبیه ها که برا بعضی خاطرات آدم چیز خوبیه

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 17:16توسط عرفان |