
اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللهُ...
هر چند فرزند نالایقی هستم ، اما دوست دارم مادر صدايتان كنم
پ . ن : مادر ، زيستن را به من بياموز...
سلام آقا
خوبيد! خانم بچه ها خوبن؟ - راستش بعضي ها ميگن ازدواج كردين ، گردن همونا ، چرا که شما هم حتماً وصيت بابا بزرگت رو مي دوني كه گفته : هر كه ازدواج نكنه ، از من نيست - به هر حال اميدوارم هر جا كه هستين ، صحيح و سالم باشين .
نمي خوام اين بار وقتتون رو زياد بگيرم سريع ميرم سر اصل مطلب ؛
نمي دونم اين چندمين عصر جمعه ای هست كه پشت سر ميذارم كه قرار بوده بياي ولي نيومدي ؟
شايد فكر كردي ما صبر ايوب داريم كه امروز و فردا مي كني ! يا شايدم فكر كردي 313 ياري كه مي گفتي نداري ؟ خوب ، پس اين همه آدم كه برات اشك مي ريزن ، چله ميگيرن ، ندبه مي خونن ، عهد و سماتشون ترك نميشه ، جشن ميگيرن ، همايش ميذارن ، اين كارو اون كار مي كنن كشكن !! يعني توي اين همه آدم هنوز نتونستي چند تا يار درست و حسابي پيدا كني ؟!! گفته باشم ، ما الان جوونيم حوصله داريم هر كاري گفتي انجام بديم ، پير كه شديم ديگه از اين خبرا نيستا !! خود داني ، از ما گفتن ؛ هر چند ، خودت بهتر مي دوني كي بياي . پس هر وقت اومدي ، قدمت روي چشم
اما غرض از مزاحمت اينكه ؛ امروز داشتم فكر مي كردم اصلاً مي خواي بياي چكار ؟
ما كه داريم زندگيمون رو مي كنيم . مشكلي كه نداريم ، هر روز نمازمون رو مي خونيم ؛ يه صفحه قرآن مون رو هم كه مي خونيم ، غم و غصه اي هم كه نداريم ، اگه هم داشته باشيم ، يه جورايي حلش مي كنيم ، بيشتر وقتا هم كه با شما مطرحش مي كنيم ، تازه براي حلش ، برات نماز مي خونيم ، براي سلامتيت صلوات نذر مي كنيم ، صدقه ميديم ، اگه مشكلمون خيلي ديگه بزرگ باشه يه روز براي سلامتيت روزه مي شيم ، ييشتر وقتا هم خدا به خاطر شما لطف مي كنه مشكلمون رو حل مي كنه ، اگه هم حل نكنه بي خيال مي شيم ، ميگم قسمتمون بوده . پس مي خواي بياي چكار ؟
از اين هم كه بگذريم ، شنيدم وقتي مياي تازه دردسرا شروع ميشه ، براي دوستات كلي زحمت درست مي كني ، كه چي ؟ كه بعدش زندگيشون راحت ميشه !! خوب ما كه همين الان زندگي راحتي داريم . قبول كن كسي حاضر نباشه دنبال دردسر بره . پس مي خواي بياي چكار ؟
مثلاً امروز جمعه بوده – اوج انتظار ما - بيا خودت بپرس اين هفته چند نفر از ما واقعا ً از نيومدنت ، توي زندگيش احساس كمبود كرده ؟ مي بيني كه تعدادمون خيلي كمه ! پس مي خواي بياي چكار ؟ راستش اگه بي انصافي هم نكنم شايد چند نفري هم پيدا كني كه بگن اگه آقامون اومده بود ، وضع زندگيمون بهتر مي شد ، مي دوني كه اونا هم چون چند تا از حاجتاشون برآورده نشده به تو دل بستن كه بياي براشون فرجي بشی ...

آقا جون! اما من مي ترسم ، مي ترسم راه رو اشتباه رفته باشم ، چون با تمام وجودم اعتقاد دارم حق با شماست ، اما فكر كنم دارم جوري زندگي مي كنم كه انگار به حضور شما احتياجي ندارم ، بدون شما هم دارم به راحتي زندگي مي كنم . اگه توي زندگيم ادعاي منتظر بودن رو هم کرده ام شما رو فقط براي راحتي زندگي خودم مي خواستم.... اما هيچ وقت نشده ، خودم رو براي شما بخوام....
حالا دارم مي فهمم كه 313 نفري كه ميگفتي مي خواي خيلي زياده ، خيلي ...
....................................................................
كوتاه نوشته :
ماجراي اين هفته ي دانشگاهمون ، هنوز يه جورايي قلقلكم ( قلقلکمون ) ميده ...
بعد نوشت :
![]()

تصمیم نویسنده (۱) :
شب وصل است !! و طی شد ، نامه ی هجر ســـلام فــیه حـــتی مطلــــع الفجـــر
دلا در عاشــقی !! ، ثابــت قــــــــدم بـاش![]()
![]()
اما :
خـرم آن روز ، کـز ایـن مـنزل ویـران بـروم
راحت جان طلبم
و از پی جانان بروم
گر چه دانم ، که به جایی نبرد راه غریب مـن بـه بـوی سـر آن زلـف پریشـان بـرم
تصمیم نویسنده (۲) :
امضاي تازه من
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست
اي كاش
آن نام را دوباره بيابم
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم
آن جا كه ناگهان
يك روز، نام كوچكم
از دستم افتاد
و لابلاي خاطره ها گم شد
آن جا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است
از دور
لبخند او
چقدر شبيه من است ![]()
اسم نویسنده وبلاگ رو از "....." به "عرفان " تغییر دادم . حالا دیگه !!
پ . ن ۱ : اگه حافظ و قیصر امین پور می دونستن شعراشون یه روزی اینجوری نفسیر می شه ، هیچ وقت شعر نمی گفتن![]()
پ . ن ۲ : از صمیم دل از همه ی همراهان این وبلاگ سپاسگزارم ![]()
پ . ن ۳ : بارون رو دوست دارم ... لحظه های خوبیه ، دوباره وبلاگ آپ کردن با صدای نم نم بارون![]()
یادم میاد چند سال پیش که برای اولین بار وبلاگ نویسی رو شروع کردم ، هیچ هدفی برای وبلاگ نوشتن نداشتم ؛ فقط چون دو تا از دوستانم ، وبلاگ داشتن من هم علاقه مند شده بودم وبلاگ داشته باشم !! اما با گذشت زمان سعی کردم برای خودم و وبلاگم هدف هایی رو در نظر بگیرم – هدف هایی که همیشه توی زندگیم بهشون اهمیت میدم - که تا الان هم ، همون هدف ها رو دنبال می کنم .
اما چند ماه پیش که تصمیم گرفتم یه وبلاگ جدید بزنم ، از همون روز اول هدف هایی داشتم که بعضی هاش رو ، روز اول نوشتم ولی بعضی هاش هم نانوشته بهشون عمل می کردم .
الان با گذشت این مدت ، به هر دو تا وبلاگ که نگاه می کنم می بینم که :
۱)
2)
از سرزدن ها و نظرهای بعضی از دوستان آشنا که آدرس این وبلاگ رو دارند – با وجود شناخت نویسنده - افتخار می کنم و از همراهیشون سپاسگزارم . ای کاش آنها هم این مدت ...
3)
4) برای انتخاب موضوع و نوشتن ، در اون وبلاگ کلی مطالعه می کردم !! و گاهی اتفاق می افتاد که برای پاسخ به یک نظر ، مجبور می شدم چندین کتاب ، سایت و مجله رو مطالعه کنم !! هر چند برای بعضی از پستهای این وبلاگ هم گاهی مطالعه کردم .
5)
با همه ی تفاوت های هر دو وبلاگ ، می تونم اینجوری برای خودم جمع بندیشون کنم که :
+ به این وبلاگم روز به روز علاقه مند تر شده ام .
+ از اون وبلاگم کــلی مطلــب یــاد گــرفـــته ام .
اما الان با گذشت این مدت ، مدتی هست که دارم با خودم کلنجار می رم که :
** آیا اصلا وبلاگ نویسی خوبه یا نه ؟ سرگرمی محسوب میشه یا به عنوان نوعی مطالعه یا ...
** چه لزومی داره خاطرات ، دل نوشته های شخصی یک فرد ، برای دیگری هم جذاب باشه ؟
** چرا انسان مسائل اعتقادی ، فکری ، سیاسی و فرهنگی مورد نظرش رو در در محیط وب ، بنویسه ؟
** آیا مدت زمانی که صرف خوندن وبلاگ دیگران و نظر دادن به آنها و نیز به روز کردن وبلاگ شخصی و ...
میشه را نمی توان به نحو بهتری پر کرد ؟
** آیا خوندن کلی مطالب پراکنده در روز از وبلاگ های مختلف را نمی توان با مطالعه روی یک زمینه ی خاص جایگزین کرد ؟ اصلاً کدام بهتر است ؟
** و ...
جواب این سوال ها مجبورم کرده یه "نوآوری " در وبلاگ نویسی ام به وجود بیارم ؛ قصد دارم یکی از کارهای زیر رو انجام بدم :
الف) هر دو وبلاگم رو تعطیل کنم .
ب ) اون وبلاگم رو تعطیل کنم - فقط این وبلاگ رو ادامه بدم-
ج ) این وبلاگم رو تعطیل کنم - فقط اون وبلاگ را ادامه بدم-
د ) هر دو تا رو با هم تلفیق کنم و یه وبلاگ جدید بزنم .
ه ) با چند نفر "وبلاگ گروهی " بزنم .
و ) ....
می خوام توی این چند ساعتی که قصد مسافرت دارم تصمیم نهای ام رو بگیرم ، نظرات شما می تونه خیلی کمکم کنه ...
پ .ن : همین مطلب رو هم به نوعی در اون وبلاگم خواهم نوشت ...
سعی می کنم زیاد از خدا بخوام :

پ . ن :
( به مناسبت پایان سفر رهبر فرزانه انقلاب به استان فارس )
مدت ها چشم به راه "پایان انتظارم" بودم ...
زیباترین بهارم ، پایان انتظار است هرگاه رسد نگارم ، بهار در بهار است
و آنگاه که تو را دیدم ...
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ز روی صدق و صفا ، گشته با دلم دمساز
آمده بودم بگویم ...
مرا عهدی است با جانان ، که تا جان در بدن دارم هواداری کویش را ، چون جان خویشتن دارم
با دیدنت دیگر ...
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من ، آن سرو خرامان نرود
و آنگاه که خواستی از پیشمان بروی ، خواستم ...
یارب آن نو گل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
ساعتی پیش تو رفتی ...
شربتی از لب لعلش ، نچشیدیم و برفت روی مه پیکر او ، سیر ندیدیم و برفت
و باز به خودم امید دادم ...
زهی خجسته زمانی که یار باز آید به کام غمزدگان ، غمگسار باز آید
اما هنوز منتظرم... منتظر او که روزی خواهد آمد
چرا که همه ی اینها بهانه ای بود برای آمدن تو
خیلی وقت بود ندیده بودمش ، به نظر می رسید منتظر کسی باشه ، سریع به طرفش رفتم ، سلام کردم و از خوشحالی هر دوتامون چند دقیقه ای همدیگر رو در آغوش گرفتیم...
با خودش و خانمش هم ورودی و هم رشته بودیم...
سر ماجرای آشنایی و ازدواجشون کلی اذیتشون کرده بودم ...
راستش توی دانشگاه هم تابلو شده بودن
، روزهای اولی که بچه ها یه چیزایی !! فهمیده بودن ، هر جایی که توی کلاس می نشستن ، بچه ها با یه بهونه ای بهشون گیر می دادن که اینجا نشستی می خوای ... . ![]()
حتی هر وقت یکی شون دانشگاه نیومده بودن ، علت نیومدنش رو از اون یکی سوال می کردن ، تا جایی که هر دوتاشون مجبور شده بودن وقتی یکی شون دانشگاه نیومده بود اون یکی هم سر کلاس نیاد ....![]()
داشتیم این خاطرات رو با هم مرور می کردیم که صدای " سلام آقای ... " صحبت هامون رو قطع کرد ، سرم رو که برگردوندم یه لحظه نشناختمشون ، چادری شده بودن تا جایی که ساق دست هم پوشیده بودن
، داشتم از تعجب شاخ در می آوردم
، نه به خاطر وضع ظاهریشون بلکه از اون کوچولویی که در بغلشون بود...![]()
به همین سادگی امین و عاطفه خانم ، برای مهسا کوچولو ، بابا و مامان شده بودن...
بهشون تبریک میگم
پ . ن:
1) برای بار پنجم هست که لگوی وبلاگم رو تغییر میدم ، خدا کنه این بار طراحی خوبی کرده باشم
2) می خوام دو تا تصمیم بزرگ بگیرم ، خدا کنه راه درست رو انتخاب کنم .
قبل التحریر :
+ هر چند تا حالا توی زندگیم دیدار های زیادی با آقا را رفته بودم ، اما تجربه ی دیدار دانشجویی رو نداشتم و خیلی دوست داشتم این اتفاق هم برام بیفته که بالاخره روز شنبه ۱۴/۲/۸۶ .... .
+ راستش درباره ی خیلی از مباحث مهم ، صحبت شد اما به تناسب حال و هوای این وبلاگم ، اینجا رو به حاشیه های سخنان رهبری و دانشجویان ، اختصاص دادم و جای دیگه .... .
+ این حاشیه ها یه کم یه جوراییه !!
ساعت ۸:۵۰ حضور آقا و حاشیه های بعد از آن ....
¤¤¤ با هر بار کنار رفتن پرده ی جایگاه ، همه به خیال اینکه آقا اومده بلند می شدند و شروع می کردند به شعار دادن ، بعد از اینکه چند باری این اتفاق افتاد دیگه ملت! بی خیال پرده شدن و نشسته شروع کردن به شعار دادن ، نا جایی که لحظه ی که آقا می خواستن تشریف بیارن ، مجری مراسم مجبور شد اعلام کند : همه قیام بفرمایید!!
¤¤¤ تا اون لحظه که دیگه هیج جایی برای نشستن نبود ، با حضور آقا آخر ورزشگاه کلی جا زیاد اومد که این هم به برکت حضور آقا بود!!
¤¤¤ مجری اصلی مراسم که می گفتن نخبه هست ! مراسم رو با طلب صلوات برای شهدای جنگ تحمیلی ، فلسطین ، لبنان و کانون رهپویان وصال آغاز کرد ، اما انگار نه انگار ، ملت هنوز توی حس و حال شعار های خودشون بودن!!
¤¤¤ با شروع قرائت قرآن یه کم از همهمه ی جمعیت کم شد اما مثل همیشه ، از طرف خانم ها هنوز صدای جیغ و فریاد و شعار و گریه و اشک و آه و ناله و ... به گوش می رسید!!
¤¤¤ اولین کسی که پشت تریبون قرار گرفت وزیر علوم بود که مثل همیشه شروع کرد به ارائه آمار ، اگه کسی صداش رو می شنوبد ، می تونست کلی سوتی ازش بگیره!! (باشه برای بعد ...)
¤¤¤ یک نفر از اساتید و ۷ نفر از دانشجویان هم مثلاْ دیدگاهاشون رو مطرح کردن که به گفته ی خود آقا ، اغلب همون صحبت هایی کردند که رهبری سال های قبل از خود دانشجو ها خواسته بود و حالا اومده بودن گیر بدن که چرا انجام نشده !!
¤¤¤ نماینده ی دانشجویان دانشگاه پیام نور که خانم هم بود ، همین جور که داشت از امکانات دانشگاهشون گله کرد ، کلی مورد تشویق و سوت و کف و تکبیر و ... حضار قرار گرفت ، اونقدر احساساتی حرف زد که جمله ی آخرش رو در حالی که اشک توی چشماش حلقه زده بود گفت : ای کاش روزی می رسید که ما دانشجویان دانشگاه پیام نور با افتخار اعلام کنیم : ما پیام نوری هستیم!!
¤¤¤ عضو جامعه ی اسلامی دانشگاه شیراز هم یکی از دانشجویانی بود که در این مراسم سخنرانی کرد، این رو اشاره کردم بگم تنها دانشجوی علوم پایه ای بود که پشت تریبون رفت اون هم رشته ی فیزیک اما حیف ، سال پنجمش بود!!
¤¤¤ آخرین دانشجویی که در مراسم دیدگاهش رو مطرح کرد نماینده دانشجویان دانشگاه آزاد بود که اون هم کلی طرفدار توی جمعیت داشت و صحبت هاش هورا و کف حضار رو به همراه داشت ، داشت از تبعیض و این چیز ها در دانشگاه آزاد صحبت می کرد که آقا در سخنرانیشون یهش یه جوابی دادن باحال ...
" ايشان از مسئلهى تبعيض و اين چيزها در مورد دانشگاه آزاد مطالبى بيان كردند؛ جوان دانشجوى ديگرى كه فرصت هم نشده بود در بلندگو صحبت كنند، آمدند اينجا با صداى بلند به من گفتند، و من هم شنيدم كه ايشان نقطهى مقابل آن مطالب را بيان ميكنند. يعنى دو دانشجوى دانشگاه آزاد در زمينهى مسائل مربوط به دانشگاه آزاد، دو نظر مخالف دارند "!!
ساعت .... سخنرانی آقا و حاشیه های آن ...
+ آقا صحبت هاش رو با این جمله آغاز کردن که :
"جلسهى بسيار شيرين و زيبا و دلنشينى است"
حالا نمی دونم چه اصراری صدا و سیما داشت که توی همه ی خبراش عنوان کرد: "بسیار شیرین، نشاط آور و صمیمانه "!!
+ با گفتن این جمله که :
"شيراز خودش در طول تاريخ تا امروز دارالعلم بوده است و دانشگاه در شيراز، يعنى دارالعلمى در دارالعلم"
ملت برای اولین بار ، با سوت و دست زدن ابراز احساسات کردن که یکی از اونها ! با صدای بلند گفت که : مگه آقای ... ، که کف می زنید ، تکبیر بگید!!
+ بعد از اینکه یه کم از شعار های اول مراسم کم شده بود آقا گفتن :
" تنها عيبى كه اين جلسه دارد اين است كه فضاى باز است و آفتاب گرم نيمهى ارديبهشت شيراز تحملش قدرى سخت است. من با اينكه در سايه نشستهام، احساس ميكنم هوا گرم است؛ شما كه در آفتاب هستيد؛ بخصوص خانمهاى عزيز كه چادر هم سرشان هست و احساس گرمائى آنها من را متأذى ميكند."
با گفتن این جملات کلی اشک توی چشم ملت جمع شده بود و همه با هم و این بار خانم ها احساساتی تر شعار دادن : خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست !!
+ بعد از اینکه آقا به دیدگاههای دانشجویان پاسخ گفتن ، گفتن:
" بعد از اتكال به خداى بزرگ كه همهى دلها و زبانها و ارادهها دست اوست، تكيه به شما جوانهاست، اميد به شما جوانهاست؛ اين را بدانيد. بالاخره همشهرى شما كه از او شعر هم خوانديد، ميگويد:
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن نرنجيد؛ دنبال كار برويد"
با پایان یافتن این جملات همه ی ورزشگاه یک صدا شعار دادن : ای رهبر آزاده آماده ایم آماده !!
+ در قسمتی از صحبت هاشون که همراه با لبخند بود گفتن :
" منتها فرق ما و شما اين است كه ما بر اثر تجربهى روزگار فهميدهايم كه يك مقدارى بايد انسان تحمل و صبر كند، شما جوانيد و تازه از راه رسيده و پرشور و بىصبر! همهاش خوب است، غير از اين بىصبرى. البته اين هم علاج ندارد."
با گفتن اینکه ، این هم علاج ندارد صدای بلند خنده ی دانشجویان ، لبخند آقا رو یه کم لبخندتر کرد!!
+ مبحث اصلی صحبت این بود :
" آنچه كه من اينجا ميخواهم به شما عزيزان عرض كنم، اندكى تفصيل در باب آن مطلبى است كه در روز اول در جمع عمومى مردم گفتم؛ و آن، نگاه كلان و جمعبندى شدهى به انقلاب است. چون ما در آستانهى ورود در دههى چهارميم، نزديك به سى سال، گذشته؛"
این دیگه حاشیه نداشت کاملاْ متن بود!!
+ در قسمتی دیگر از صحبت هاشون درباره ی اینکه دیدن فسق و گناه در دوران قبل از انقلاب برای مردم عادی شده بود خاطره ای این چنین مطرح کردند :
يكى از علماى بزرگ تبریز كه مرد بسيار دانشمند و عالمى بود و بنده هم او را ديده بودم - استاد پدر ما بود - پيرمردى بود بسيار عالم، اما بسيار ساده! من يك وقتى رفته بودم تبريز، شاگردان و دوستانِ علاقهمند خود ايشان نقل ميكردند؛ ميگفتند يك وقتى محمدرضا در دورهى جوانىاش آمده بود تبريز، رفته بود سراغ اين آقا. احترام كرده بود از اين آقا، رفته بود توى آن مدرسهاى كه اين آقا تدريس ميكرده. بعد كه محمدرضا رفته بود، اين آقاى عالم - كه عالم هم بود، متقى هم بود، منتها ساده بود - مجذوب شاه شده بود و از او تعريف ميكرد. دوستان گفته بودند آقا شما كه از اين شخص تعريف ميكنيد، اين مرد اين كارهاى خلاف را انجام ميدهد - حالا كارهائى كه در نظر آن عالم، خيلى بزرگ بايد مينمود؛ مثلاً او شراب ميخورد - گفته بود خوب، شاه است ديگر؛ ميخواهى شراب نخورد؟! گفته بودند آقا مثلاً قماربازى ميكند، گفته بود شاه است ديگر؛ پس ميخواهى مثلاً چه بازى كند؟!
با گفتن این خاطره اونقدر صدای خنده ی حضار ادامه داشت که چند جمله ی دیگه صحبت رو نمی شد بفهمیم !!
+ درباره ی موضوع بالا و بی تفاوتی مردم نسبت به مسائل ، یه مثال هم از صدر اسلام زدند که :
ما تعجب ميكرديم از اينكه در صدر اسلام چطور يك خليفه مست رفت براى مردم نماز صبح خواند! هم دربارهى خليفه هست، هم دربارهى يكى از امراى منصوب از قِبل يك خليفه. اين در تاريخ اسلام هست و معروف و مسلّم هم هست. نماز صبح دو ركعت است؛ اما او چون سركيف بود، شش ركعت خواند. گفتند آقا نماز صبح را زيادى خواندى؛ گفت بله، حالم خوش است؛ اگر بخواهى، بيشتر هم ميخوانم!
یکی از دانشجوها با صدای بلند گفت : آقا اگه شما اسم هم نیاری ما که می فهمیم کدوم خلیفه بوده!!
+ در پایان یکی از جملات سخنرانی ، یکی از دانشجوها با تمام وجودش فریاد زد : تکبیر ! اما چون جاش نبود ملت دست و پا شکسته جواب دادن که آقا هم بهش گفت :
" این تکبیر برای رفع خستگی خودتون بود ما که تکبیر نخواستیم " !!
+ در آخر سخنرانی رهبری به نقش تدین و معنویت در قشر دانشجو اشاره کردند و یه خاطره تعریف کردند که :
"آن روزى كه همين مسألهى سلولهاى بنيادى را جوانهاى ما داشتند دنبال ميكردند و كشف ميكردند - خدا رحمت كند - مرحوم مهندس كاظمى، رئيس اين مؤسسهى رويان آمده بودند با همان جمع پيش من گزارش ميداد. گفت من تلفن كردم كه ببينم - چون مثلاً ديروز گفته بود كه فردا كار را تمام ميكنيم - به كجا رسيده، خانمش كه او هم جوانى است، گوشى را برداشت، گفت او - يعنى اين مهندسى كه مشغول تعقيب اين قضيه بود - افتاده به سجده، دارد گريه ميكند؛ براى خاطر اينكه توانسته اين كشف را بكند؛ آن نقطهى آخر را توانسته پيدا كند و افتاده به سجده، دارد گريه ميكند. وقتى مرحوم مهندس كاظمى اين قضيه را ميگفت، هم خودش گريهاش گرفت، هم آن جوان كه در مجلس بود، گريهاش گرفت. بنا كردند گريه كردن. نقش معنويت را دست كم نبايد گرفت."
با گفتن این جملات حس و حال عجیبی همه ورزشگاه رو فرا گرفته بود این رو واقعاْ می شد لمس کرد!!
+ اما به نظرم اوج احساسات مراسم که به نظرم جز با حضور در اون جلسه غیر قابل توصیف هستش ، صحبت های پایانی آقا بود :
" شماها جوانيد. شما با ما فرق داريد؛ اين را به شما بگويم. شما خيلى از اين جهت جلوتر از ما هستيد. دلهاى شما پاك، نورانى، بىتعلق، بىآلايش، مثل يك آئينهى روشن، بلافاصله نور را منعكس ميكند؛ آلوده نشدهايد؛ اين را قدر بدانيد. با خداى متعال رابطه برقرار كنيد. با نماز، با نافله، با تلاوت قرآن، با دعا، با صحيفهى سجاديه."
همهمه ی جزیی که در طول سخنرانی هم وجود داشت با این صحبت ها ، جاش رو به یک سکوت معنا گرای واقعاْ معنوی و احساسی داده بود که به نظرم اگه کسی متوجه نشده بود می تونست با نگاه به اشک های چشمای بغل دستیهاش یه چیزایی دستگیرش بشه!!
خبلی خوش گذشت...
بعد التحریر :
+ این آخرین پستی بود که درباره ی سفر رهبری می نوشتم ، اگه خواستم هم بنویسم فقط به صورت پ .ن خواهم نوشت...
+ با کلی کلنجار رفتن با خودم و تحت تاثیر بعضی ها ! کلاس های دانشگاه این هفته ام رو با اجازه ی خودم تعطیل کردم...
+ با وجود علاقه ای هم که به نمایشگاه کتاب داشتم ، به دلیل بالا ، نمی تونم دیگه برم...
** دو ساعت قبل از زمان اعلام شده ، صف های طولانی از دانشجویان بیرون از درب ورودی کوی ارم که فاصله زیادی هم با محل دیدار داشت ، تشکیل شده بود .
** بیرون درب ورودی نمایشگاه کتابی با تخفیف ۴۰٪ برپا شده بود .
** انتظامات بیرون از محل دیدار ، از بچه های غیر دانشجو بودند که با لباس شخصی و با بازوبند " انتظامات " مشخص شده بودند که علاوه بر ایجاد نظم و راهنمایی کردن ، در ابتدای درب ورودی ، کارت ملاقات رو هم نگاه می کردند .
** وارد کوی که می شدی ، یکي عکس توزیع مي کرد ، يکي بروشور ، يکي کتابچه که اغلب با موضوع عدالت خواهی از دیدگاه رهبری بود که زیر آنها هم نوشته شده بود : ستاد خود جوش دانشجویی استقبال از رهبری
** قبل از محل بازرسی ، از دانشجویان با شیرینی و شربت پذیرایی می کردند .
** بعد از دو مرحله بازرسی کامل ، مجدداْ با بسته های حاوی کیک ، آبمیوه و شکلات از مهمانان پذیرایی می شد که توسط دانشگاه صنعتی شیراز تهیه شده بود .
** قبل از نشستن کلاه های کاغذی به دانشجویان می دادند که روی آنها جمله های متفاوتی نوشته شده بود از جمله : انرزی هسته ای حق مسلم ماست - ای رهبر آزاده ، آماده ایم آماده -
حمایت از فلسطین ، تکلیف هر مسلمان پیروز میدان حق ، مقاومت در لبنان
** محل دیدار زمین چمن دانشگاه شیراز بود که با موکت های کاملا تمیز فرش شده بود و اطراف زمین را هم کاملاً پوشانده بودند .
** در دو طرف زمین با فاصله های منظم و به تعداد زیادی ، کلمن های آب با لیوان های یکبار مصرف قرار داده بودند .
** انتظامات داخل ، توسط دانشجویان انجام می شد که برادران با سربند لبیک یا خامنه ای و خواهران هم با پارچه نوشته ای که روی چادرشان نصب کرده بودند ، مشخص شده بودند .
** روی کوه های اطراف محافظ های زیادی مستقر شده بودند که رفت و آمد آنها کاملاً مشخص بود .
** هر چند دکور پایین ساخته بودند اما ، بالای دکور با آیه " یرفع الله الذین آمنوا منکم و الذین اوتوا العلم درجات و الله بما تعملون خبیر " و پایین آن هم با جمله ی" دانشگاه مبدا همه تحولات است" تزیین شده بود .
** اطراف جایگاه ، بنر هایی ازتصاویر حرم احمد ابن موسی (ع) و سید علاالدین حسین (ع) نصب شده بود .
** تصاویر امام همراه با شعر " ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما " و مقام معظم رهبری با جمله ی " تو قدر فضل شناسی ، که اهل فضلی و دانش" در جلوی جایگاه قرار داشت .
** بسیج دانشگاههای استان فارس هم پارچه نوشته های بسیار بزرگی از جملات مقام معظم رهبری در دو طرف ورزشگاه و در قسمت خواهران و برادران زده بود :
استکبار جهانی از تفکر مهدویت هراس دارد
" the universal arrogance is afraid of mahdaveyat s thought"
مسیر پیشرفت پروزه هسته ای ایران برگشت ناپذیر است
" the path of pogress of iran s nuclear energy is irreversible "
** جمعیت حدود ۲۰ هزار نفر از دانشجویان دانشگاه های استان از جمله دانشگاه های دولتی ، آزاد ، پیام نور و غیر انتفاعی دعوت شده بودند که مجروحین حادثه ی کانون رهپویان وصال هم در بین دانشجوها دیده می شدند .
** تصاویر زیادی از رهبر معظم انقلاب در بین دانشجویان توزیع شده بود و تعدادی از دانشجویان ، تصاویر دوستان دانشجوی شهیدشان در کانون رهپویان وصال را به همراه داشتند .
** قبل از شروع مراسم شعارهای مختلفی سر داده می شد که در این میان شعار های یک دانشجوی نابینا توجه ی همه را به خودش جلب کرده بود .
** مراسم به طور غیر رسمی ساعت ۸:۴۰ با سرود سازمان سهامی آب !! آغاز شد .
** مجری اول مراسم ، سخنش را با این جمله از شهید آوینی آغاز کرد که : ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم ، لبخند شما شفقت صبح را داشت و شب انزوای ما را شکست ، سرِ ما و قدمتان که وصی امام عشق هستید و نائب امام زمان (عج)
** ساعت ۸:۵۰ حضور آقا و حاشیه های بعد از آن ....

تا ساعاتی دیگر
دیدار با پدری مهربان
بزرگترین نشست صمیمانه دانشجویی با حضور
رهبر فرزانه انقلاب
چهارشنبه ساعت ۱ بامداد نزدیک شیراز - داخل اتوبوس
با صدای sms از خواب بیدار می شوم ، فرستاده بود : کی می رسی ؟
مخابرات هم روی گوشی ها فرستاده بود : "رهبر فرزانه به شیراز خوش آمدی" ، برایش می نویسم: دو سه ساعت دیگه می رسم ، اما بعد از اون دیگه خوابم نمی برد ...
چهارشنبه ساعت ۲:۲۰ بامداد - ترمینال کاراندیش (شیراز)
چند نفری پیاده می شویم و اتوبوس به دنباله ی مسیرش به سمت جهرم ادامه می دهد . چشمم به پارچه نوشته ی جلوی یکی از اتوبوس ها که گوشه ی ترمینال ایستاده بود می افتد که روی آن نوشته شده بود : "کاروان وصال یار" ...
چهارشنبه ساعت ۲:۲۰ تا ۳ - خیابان های اطراف ترمینال
هیچ ماشینی نبود ، پیاده راهی می شوم ، خیابان ها خلوت ... کارگران شهرداری مشغول نظافت بودند ، همه ی آذین بندی های شهر را روشن کرده بودند ، بنر و پارچه های زیادی زده بودند ، خیلی از نوشته ها جالب بود ، روبه روی یکی از اونها چند لحظه ای می ایستم ...
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره ی تو حجت موجه ماست
چهارشنبه ساعت ۳ بامداد - داخل تاکسی
خسته شده بودم ، بالاخره ماشینی جلوی پایم متوقف می شود ، مرد میانسالی راننده بود که داشت سیگار می کشید ، سوار می شوم ، با سرعت حرکت می کند ، می گوید : بنزین ندارم و شروع می کند به غرولند کردن در باره ی سهمیه بندی بنزین و گرونی ... من حرفی نمی زنم ، وقتی می خواهم پیاده شوم می گوید : مسیر استقبال آقا از کجا شروع می شود؟! تعجب می کنم...
چهارشنبه ساعت ۳:۱۰ تا ۶:۳۰ بامداد - خانه
کلید را از اون جایی که در کوچه !! برایم جاسازی کرده بودند ، پیدا می کنم و وارد خانه می شوم ، لباس هایم را عوض می کنم ، چشمم به روزنامه ی داخل هال می افتد که تیتر آن نوشته شده بود : فردا حضور آفتاب در شیراز ، روزنامه را به آهستگی ورق می زنم... ، به چند نفری sms می زنم و می خوابم ، ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار می شوم ، همه بیدار بودند ، سلام .... رسیدن به خیر.... خوبی ؟ ... چه خبر ...؟ به همه جواب می دهم ، نماز می خوانم ، لباس هایم را اتو می زنم ، حمام میروم که بچه ها زنگ می زنند و قرار می گذاریم .
چهارشنبه ساعت ۷ صبح - اول خیابان مریم
بچه ها را می بینم که زودتر از من آمده بودند ، سلام و احوالپرسی می کنم ... داشتیم تصمیم می گرفتیم که بریم مسیر استقبال یا مستقیم بریم ورزشگاه که موبایلم زنگ می خورد ... سلام علی آقا ، کجایید ؟ جواب می دهم ، می گوید : کارت جایگاه ویژه براتون گیر آورده ام... داشتیم بال در می آوردیم .
چهارشنبه ساعت ۷:۳۰ صبح - خیابان نزدیک ورزشگاه
خیلی شلوغ بود ، خیلی ها رو نمی شناختم ، انگار همه آمده بودند ،کودکی را می بینم که در بغل مادرش خواب بود و روی پیشانی بندش نوشت بود: آقا به من هم امید داشته باش... ، از لابه لای جمعیت به سختی به سمت درب جایگاه می روم ،از چندین پست بازرسی عبور می کنم و بالاخره وارد ورزشگاه می شوم ، هنوز جایگاه پر نشده بود اما ورزشگاه پر از جمعیت بود .
چهارشنبه ساعت ۸ تا ۱۱:۲۲ - داخل ورزشگاه حافظیه
هوا گرم بود ، جایگاه هم دیگر جای سوزن انداختن نبود ، برنامه های مختلفی اجرا شد ، چندین گروه از شهرستان های استان ، سرود خواندند، مردم هم دائم شعار های مختلفی می دادند ، از ساعت ۱۱ مردم ایستاده و با شور و حرارت خاصی شعار می دادند : ای گل زهرا بیا ، منتظر تو هستیم...
چهارشنبه ساعت ۱۱:۲۲ - ورزشگاه حافظیه
آنگاه که آقا آمد....و یک دنیا احساس ...
پ .ن :
+ قصد داشتم حاشیه های دیدار رو بنویسم اما نمی دونم چرا اینجوری شد
...
+ شنبه هم دیدار دانشجویی هست ، من که دوران دانشجویی جز انجمن های علمی ، تشکل ها ، بسیج و ... نبودم و اظهر الشمس !!! هستش که نخبه نبودم
و کارت دانشجویی شیراز رو هم دیگه ندارم ، به زحمت کارت ورود گیرم اومده ، خدا پدر اون دختر دانشجویی که توی تالار فجر بود رو بیامرزه که .... (نمی گم چون بد آموزی داره
)
+ کامپوترم حسابی خراب شده .... علت دیر آپ کردنم هم همینه
+ نمی دونم هفته ی آینده برم دانشگاه یا نه ... یه چیزایی از برو بچه های جامد شنیدم![]()
بعد نوشت ۱ :
یادمان سفر رهبر فرزانه انقلاب اسلامی به استان فارس
این سایت رو دوستانم طراحی کردن
بعد نوشت ۲ : هقته ی معلم مبارک باد ....
+ خودم رو مدیون معلمین و اساتید زندگیم می دونم ( البته به جز چند نفر )
+ همیشه دوست داشتم دست سه نفر از معلمینم رو ببوسم ولی هر بار می بینمشون روم نمیشه
+ هفته معلم که میشه برام خاطرات یک سال تدریسم ( دوران سرباز معلمیم ) زنده میشه چقدر دوست دارم دانش آموزانم رو ببینم ( مخصوصا سجاد )
روز شمارم دیگر دارد ، به لحظات پایانی خود نزدیک می شود...
چقدر لحظه ها برایم دیر گذشت ، اما چه نزدیک است لحظه ی وصال...
و چه زیباست لحظه ی دیدار...

مهمان عزیزی داریم ...
اردیبهشت امسال ، بهار نارنج شهرمان بوی نرگس خواهد داد...
با یک سبد عشق ، عاطفه و محبت به استقبالت خواهیم آمد ، چرا که معتقدیم مسیر انتظار از مسیر شما می گذرد...
پ. ن :
+ چهارشنبه ۱۱/۲/۸۷ رهبر معظم انقلاب مهمان مردم شیراز خواهند بود ...
+ من هم سه شنبه راهی خواهم شد...
+ در این چند روزه دل نوشته ها ، حاشیه های دیدار عمومی و دانشجویی با ایشان را خواهم نوشت ...
+ دوست دارم یه پست هم درباره ی عقایدم در این مورد بنویسم ...
+ اینم حال و روز این شب های من... ( می تونید اسپیکرهاتون رو روشن کنید )
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان ها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم
امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شب ها می کاهم از غم ها
ماه و زهره را به طرب آرم از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها نغمه ای بر لب ها
امشب یک سر شوق وشورم از این عالم گویی دورم
گفت و گوی زیر رو خیلی دوست دارم ، هر چند تا حالا چند بار خوندمش ولی بازم بهم آرامش میده ، آرامش...
قبلاً یه جایی خونده بودم اما حالا توی اینترنت دیدم ...
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم …
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش میشد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم! … توبه میكنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
پ . ن :
جهت ریـــــا : چهلمین صبحی بود که دعای عهد رو می خوندم ، اینو نوشتم بگم اگه مُردم ، نگران نباشید ، دوباره زنده میشم...![]()
جهت اطلاع : هفته ی پر مشغله ای رو پیش رو دارم ، فکر و موبایلم دائم مشغوله ...
جهت خریـد : کلی کتاب برای خرید لیست کردم ، خدا کنه وقت کنم برم نمایشگاه کتاب...
راستش هفته ی پیش مدیر وبلاگ دل نوشته ها ،من رو دعوت کرد در باره ی آرزوهام بنویسم
امـا اتفاقاتی که افتاد ، شرایط روحـی مناسبی برای نوشتن نداشتم . از اونـجایی که بهشـون
قول داده بودم ، این پست رو یه جورایی !! به این مطلب اختصاص دادم .

کلاس اول که بودم ، آرزو داشتم دکتر بشم ...
سالی که برای کنکور می خوندم ، به آرزوی مهندسی برق درس می خوندم ...
اما الان که آرزوهام رو اینجا می نویسم ، نه دکتر شدم نه مهندس
کلاس اول که بودم ، آرزو داشتم توی میکروفن حرف بزنم ...
کلاس دوم که رفتم ، مکبر مسجد محلمون شدم...
مدتی که مکبر شدم ، آرزو داشتم یه روزی اذون بگم...
راهنمایی که رفتم ، موذن مسجدمون شدم...
بزرگتر که شدم ، دیگه توی اون مسجد آرزو نداشتم ، آرزو نداشتم امام جماعت مسجدمون بشم![]()
کلاس اول که بودم ، آرزو داشتم مشقهام رو ، با خودکار چند رنگ بنویسم...
کلاس دوم که رفتم ، یه خودکار چند رنگ خریدم ...
اما الان که بزرگ شدم ، فقط آرزوم اینه که بدونم دخترای کلاسمون چه جوری ، جزوه هاشون رو با خودکار چند رنگ می نویسن![]()