تبليغاتX
زمزم دل

** قبل التحرير :

فرض كنيد از يه امتحان كمر شكن خلاص شده باشي و دلت لك زده باشه براي خوندن كتاب هاي غير درسي !! ، اما از اونجايي كه كتابي هم نداشته باشي ، بري چند تا كتاب مناسبتي !! ،‌ دانلود كني و تعدادي از صفحاتش رو پرينت بگيري بياي بخوني ، بعدش هم بياي وبلاگت رو آپ كني !!

** تحرير :

به نظرش با همه ي اونهايي كه تا حالا ديده بود ، يه جورايي فرق داشت . نه ماه بود كه مي شناختش . هرچند توي يه خانواده ي اهل بريز و بپاش و با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود ولي ، عاشق او و رفتارش شده بود . از وقتي صحبت ازدواج با او را مطرح كرده بود ، همه سخت باهاش مخالفت كرده بودند . بهش مي گفتند : دختر ، تو ديوانه شده اي ، اين مرد بيست سال از تو بزرگتره ، پول كه نداره ، ايراني هم كه هست ، حتي شناسنامه هم كه نداره !! بعضي ها هم بهش مي گفتند : اين مرد تو را رو جادو و جنبل كرده !! اما او هيچ وقت اون شبي كه چشمش به تصوير اتاقش افتاده بود و كلي اشك ريخته بود را فراموش نمي كرد ، همون تصوير زمينه سياهي كه يك شمع كوچك در آن نقاشي شده بود و زير آن به عربي نوشته شده بود :‌ " من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي كوچك ، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي دهم " ، بعدها آن روز كه نقاش آن تصوير را از نزديك ديد ، باور نكرد كه محبوبش ، روحيه اي به اين لطافت هم داشته باشه . هميشه به يادش مونده بود كه اولين كادويي كه از او گرفته بود يه روسري گل گلي قرمز با گل هاي درشت !! بود كه براي هميشه باعث شده بود ، حجابش رو حفظ كنه . هر روز كه مي گذشت عشق و علاقه اش به او بيشتر و بيشتر مي شد... بالاخره هم تونست پدرش رو راضي كنه كه با ازدواجش موافقت كنه....

روز عقد فرا رسيد ... انگار نه انگار كه مراسمي در كار باشه ، مادرش يه گوشه با عصبانيت كز كرده بود ، پدرش حرفي نمي زد ، خواهرش مضطرب بود ، بعد از ظهر مراسم عقد بود ولي او وسايلش رو جمع كرده بود ،‌ بره مدرسه براي تدريس ، كه خواهرش به طرفش دويد و گفت : كجا مي ري ؟ تو الان بايد بري آرايشگاه ، خودت رو درست كني ! اما او همين طور كه به طرف درب خونه مي رفت گفت: او من رو همينطوري مي خواد !!

وقتي برگشت ، مهمان ها آمده بودند!! مراسم خطبه ي عقد كه برگزار شد ، همه منتظر بودند طبق رسوم اونجا ، داماد به عروس يه انگشتر كادو بده اما ، وقتي كادو رو باز كردند ، همه ديدند كه داماد يه شمع !! براي عروس كادو آورده ، همه تعجب كرده بودند اما غاده و مصطفي هر دو مي دونستند كه اين شمع خاطره ي اولين روزهاي آشنايشون هست يعني چيزي حدود 9 ماه قبل...

** تلخيص و ويرايش توسط نويسنده ي وبلاگ ( البته با اجازه ي !! نويسنده هاي اين چند تا كتاب )

** بعد التحرير :

1)       31 خرداد ماه شهادت دكتر مصطفي چمران گرامي باد

2)     كتاب هاي و مناجات هاي دكتر چمران خيلي خوندني و دلنشينه : بينش و نيايش ، انسان و خدا ، خدا بود و ديگر هيچ نبود ، كردستان ، لبنان ، رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست ، زيباترين سروده ي هستي و ....

۳)    پیشنهاد مي کنم !! در همين دو سه روز کتاب " چمران به روايت همسر شهيد" ، نويسنده : حبيبه جعفريان از سري کتابهاي " نيمه پنهان ماه"، مربوط به انتشارات روايت فتح ، رو مطالعه کنید . ( کتاب بسيار کم حجمي است . و خواندنش بيشتر از دو ساعت زمان نمي خواد . )


.....................................................................................................................................
پ .ن :       1 ) هنوز يه امتحان ديگه هم دارم ...                 2 ) هنوز براي روز مادر هم فكري نكردم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:53توسط عرفان |

Salam dadash
Khubi…
Emtehanet  khub bud ?
 barai 4 tir ke miresi ?
rasti mikhay baray maman chi bekhari ?

 

اين sms  ( بخونيد شبيه اين sms ) مي تونه همين روزها از طرف خواهر (برادر) شما ، يا همسر (شوهر) شما ، بهتون برسه كه يادآوري كنه يه روز خيلي مهم در راه است ، پس يادمون باشه يه فكرايي كنيم ...

پ.ن:
اولين حديثي كه ياد گرفتم ،‌ مَن اَحَبكَ نَهاكَ بود
دوميش ،‌ برُّالوالِدَينِ اَكبرُ الفريضَه ولي
سوميش ، يادم نمي ياد ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 13:45توسط عرفان |

این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری !
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
ديشب دوباره
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها
[
كتابها ] را زیر و رو کردم ....

اما با همه ي اين حال و احوال ....

من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام ...

کوتاه نوشته :
الف حرف اول امتحان ، آنجا که اضطراب با آن آغاز می شود...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:43توسط عرفان |

دنیای مجازی :
وبلاگ نويسي هم براي خودش عالمي داره ، هم براي نويسنده و هم براي خوانندگانش...
بعضي مواقع ، قسمت نظرات يك وبلاگ ، از خود متن اونهم ، جذاب تر و خوندني تر ميشه !! اما نظرات خصوصي ، فقط براي نويسنده حرف و حديث هايي به دنبال مياره كه خوانندگان وبلاگ نمي تونند اونها رو بخونند ( چه جالب  )
گاهي لو رفتن !!‌ بعضي از اين نظرات خصوصي ، اسرار دروني نويسنده رو كه نظر دهنده ، فقط از اون اطلاع داشته فاش مي شه که خیلی خطرناکه
به نظرم لازمه نويسندگان وبلاگ ها خدا رو شكر كنند كه وبلاگشون قسمت نظرات خصوصي هم داره

حالا فرض كنيد زماني پيش بياد كه يه نويسنده ، از بین کلی نظرهای خصوصی وبلاگش ، بخواد اسرارش رو فاش كنه ، اونوقت...

++ من كه بهت گفتم : من بي تقصيرم ...

++ شكر خدا مسئله كه حل شد ، اصلا مسئله چی بود که باید حل می شد؟!!

++ وقتي اين نظر رو مي بينم شرمنده ميشم

++ غريبه آشناي عزيز سلام ، ميشه بگيد تا ما هم بدونيم

++ حميد جان ! تو از كجا مي دوني من هم بسيجيم ، هم خرفت و هم ترسو...
درباره ي اصل اين موضوع حاضرم با هر كه دوست داره و شما بحث كنم تا بعد قضاوت كنيم ...

 

++ گاهي وقت ها بعضي نظرات براي بعضي افراد - كه با روحياتشون آشنا نيستي - دردسر ساز ميشه

پ.ن 1 : دارم فكر مي كنم چي مي شد اگه همه ي نظرات خصوصي رو فاش مي كردم ...
پ.ن 2 : صحت و سقم بعضي از نظرها ،‌ توسط نويسنده به شدت تكذيب ميشه ...
پ.ن 3 : اصلاً اين نظرات خصوصي ، اسرار نويسنده نبود و فقط جنبه ي تزئيني داشت...


دنیای حقیقی :
خدايا من كه خودم رو ميشناسم ، مي دونم كي ام ، چه كرده ام ،‌ كارهام رو با چه نيتي انجام داده ام ...
اما ... اما خدايا اعتراف مي كنم این تو بوده ای که در اين دنيا علاوه بر اينكه ، زشتي هايم رو پوشاندی و گناهانم رو فاش نكردي ؛ خوبي هايي از من هم ،‌ گسترش دادي ، ‌كه من اصلاْ لايق آنها نبودم ...
پس به واسطه ي اين خوبي هايت سر بر آستان بندگيت خواهم  گذاشت و تو را سپاس خواهم گفت...
اما خدايا ! هنوز مي ترسم ،‌ مي ترسم از " يوم تبلي السرائر " ،‌ روزي كه ديگر خودت گفته اي كه اسرارت را فاش خواهم كرد ، اما خداي من ،‌ آن روز هم مرا به پنهاني آنچه از آن اطلاع داري رسوا نكن ...

+ دلم هواي دعاي كميل صحن جامع رضوي حرم امام رضا (ع) كرده....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:40توسط عرفان |

هميشه با اين موضوع توي زندگيم به ويژه ايام امتحاناتم درگير بودم !!

درس بخونم
و زندگي كنم

يا


زندگي كنم و درس بخونم


                        توضيح : فعلاً كه دارم درس مي خونم...
  .........................................................................................

پ.ن 1 ( عمومی ):
+ سايه دوستان اين ايام مستدام...
+ حرف تكراري هميشگي : التماس دعا

پ.ن 2 ( شخصی ):
+ مسافرت به پايتخت دل ها برام خيلي باصفا بود...

پ.ن 3 ( خصوصی ):
+ از من که دعا کنم : خدا خودش یه جوری جور کنه... ، از شما که به قول هاتون (۱+۱) عمل کنید

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:40توسط عرفان |

                                                                    امشب ۱۸/۳/۸۷ حسینه امام خمینی (ره)
 .......................................................................................................................................
هنوز بزرگ نشده بود ، كه دوست داشت اداي آدم بزرگ ها رو دربياره ،
چادر مامانش رو سرش مي كرد و گوشه هاش رو محكم به دندونش مي گرفت و شروع مي كرد به راه رفتن ، هنوز چند قدمي نرفته بود كه محكم مي خورد زمين ، اما انگار نه انگار  ،‌ اصلاْ عين خيالش نبود ، دوباره بلند مي شد و چادرش رو ...

بزرگتر كه شد ،‌ هنوز چادرش رو دوست داشت ، ‌مي گفت خيلي راحت تر هستم ،‌ برام فرقي نداره كه چادرم ساده باشه يا ملي ، ‌عربي باشه يا دانشجويي ، هر چي كه باشه دوست دارم چادر بپوشم  ...

چند سال گذشت ،‌ حالا هر وقت كه مي خواد نماز بخونه ،‌ عرفانه دختر كوچولوش هم ، سجاده اش رو كنارش پهن مي كنه و چادر سفيد گل گليش كه مادر بزرگ ، واسش دوخته بود رو ، سرش مي كنه و شروع مي كنه به نماز خوندن ...

سالها هم گذشت و عرفانه هم ....

 ....................................................................................... 
                                   سلام بر چادري كه : 
                 تار و پودش عفاف بود ،‌ رنگ و لعابش خاك بود

                              افتخارش فاطمه (س) بود ...


اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمك


 

+  این شب ها یادمان باشد مادر سفارش کرد : " الجار ثم الدار " ...

+  با تشييع جنازه ي نمادين حضرت زهرا (س) به شدت مخالفم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 21:35توسط عرفان |


                                              شهیدان فرش بگسترانید
                                                                                       امام آمد ...

چند تا لینک که به نظر من جالبه :
+ عکس‌ نوشتی از علی کوچولوی امام‌
+ خاطرات منتشر نشده همسر امام خمینی + نامه عاشقانه امام به همسرش
+ سید حسن خمینی و اینترنت ( عکس )

پ . ن :
مثل هر سال ، مراسم ایام فاطمیه (س)  اینجا چه حال و صفایی خواهد داشت ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:31توسط عرفان |

همیشه خیال می کردم با نوشتن ، بهتر می تونم منظورم رو انتقال بدم اما امروز فهمیدم :
زهی خیال باطل ...

 

  یه ایمیل چه کارها که نمی کنه ...
اینجا          آنجا ( دیروز )              آنجا ( امروز )

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:40توسط عرفان

امروز داشتم موهام رو سشوار می کردم که بالاخره !! چند تا موی سفید لابه لای موهام پیدا کردم . راستش هر وقت یکی بهم می گفت : " جوون الهی پیر شی ! " ، حس خوبی نداشتم  ، چون همیشه دوست داشتم جوون باشم . اما چه میشه کرد ، دیگه دارم پیر میشم ....  . الان که دیگه به سن  پیری رسیدم می خوام وصیت نامه بنویسم ، اونهم یه وصیت نامه ی اینترنتی  :
نامه :

                                                     بسم الله الرحمن الرحیم
خدایا
منم ،
مثل پـــدر و مـــادرم ، اعتقاد دارم که خدایی جز خدای یگانه نیست ...
مثل پـــدر بــــزرگــم ، قبول دارم که حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر خداست ...
مثل دوســــــــــتانم ، شهادت می دهم که ۱۲ امام برای هدایت انسانها فرستاده شده اند ...
مثل معلمینــــــــــم ، گواهی می دهم که اساس این جهان و آفریدگار آن بر عدل استوار است ...
مثل همه اطرافیانم ، باور دارم که وقوع روز قیامت و حسابرسی اعمال حتمی و امکان پذیر میباشد ..     


اما خدایا ! این رو هم قبول دارم که خودم باید اصولم را می شناختم اما ، تو بر من منت نهادی و مرا در خانواده ای متولد کردی ، در محیطی پرورش دادی ، با دوستان و معلمینی آشنا کردی که توانستم لااقل به آنچه خواسته ای ، از صمیم قلبم اعتقاد پیدا کنم ، هر چند که خودم در شناخت این امور کوتاهی کردم ، اما اینک مرا به خاطر این کوتاهی بزرگ ، مؤاخذه نکن ...

به خاطر همه ی کوتاهی هایی رو که در شناخت قرآن و عمل به آن ، در محبت ورزیدن و اطاعت از اهل بیت ( ص) انجام داده ام مرا ببخش و با فضل و کرمت با من رفتار کن نه با عدل و میزانت...
 
در این دنیا حق الناس های زیادی را ادا نکرده ام...
از پدر و مادرم ، خانواده ام ، اقوام و آشنایان ، معلمین و دبیران و اساتیدم ، دوستان و هم کلاسی هایم و هر کسی که دینی بر گردنش دارم حلالیت می طلبم .

دوست دارم از پدر و مادرم به خاطر زحمت هاشون ، یکی از شاگردام ( حسین ) که یه بار بد جوری تنبیهش کردم  ، از خواهر سجاد به خاطر محبت هاش ، یکی از دوستانم ( حجت ) و یکی از معلمینم ( آقای م ) به صورت ویژه حلالیت بطلبم .

هنگامی که داشتم این وصیت نامه رو روی کاغذ می نوشتم از دو نفر هنوز دلم پر بود ، اما الان از هیچ کس در زندگی ام ناراحت و دلخور نیستم ...

در این دنیا هیچ چیز که کاملاْ متعلق به خودم باشه ، ندارم ، هر چی دارم متعلق به بابام هستش  ، اما می خوام با اجازه ی بابام ، کتابهای غیر درسیم رو به کتابخونه ی مهدیه هدیه کنم  و کتابهای درسی و کنکورم رو به اولین کسی که نیاز داشت ، ببخشم ....

فکر کنم نماز و روزه ی قضا بر گردنم نباشه اما مطمئنم کلی نماز و روزه ی قبول نشده دارم که اگه کسی خواست برام بخونه یه ۱۰ سالی برام بخونه ، هرچند پولی ندارم که براش بذارم

این ها رو دوست دارم برام انجام بدین:
+ پلکارد و تاج گل برام نیارید  
+ توی اعلامیه یا روی سنگ قبرم ننویسید " جوان ناکام "
+ آخرین مراسمم ، چهلمم باشه ، دیگه مراسم سالگرد نگیرید
+ خرما و حلوا و هر چیز خوراکی سر خاکم نیارید ، چون.. 
+ یکی رو هم پیدا کنید وبلاگم رو ادامه بده  

دیگه عرضی نیست جز دوری شما در این مدت....
                                                                                              عرفان ۱۱/۳/۸۷


چند تا نکته :
¤¤ یه آیه ی خوب !!! می خواستم مثل همه !! اول وصیتم بنویسم پیدا نکردم
¤¤ عمل به این وصیت نامه اجباری نیست
¤¤ چون موضوع کم آورده بودم برای نوشتن ، مجبور شدم وصیت نامه بنویسم هرچند ما حالا حالاها هستیم
¤¤ فهمیدم وصیت نامه نوشتن سخته
..........................................................................................................................................
                            
اللهم اخــرجنی من ظلـمات الوهـم و اکـرمنـی بنـور الفـهم 
                            اللهم
افتح علینا ابواب رحمتک و انشر علینا خزائن علومک

کوتاه نوشته : 
از وقتی که به تنهایی !! نتونستم نمره ی ۲۰ بگیرم ، " التماس دعا " گفتن رو یاد گرفتم...

 

  قضاوت با شما!              اینجا        آنجا!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:25توسط عرفان |

امشب به آسمان نگاه کن ... 
                                      هوا بارانیست ...
                                             

 

                                                                                                   آخرین نگاه 
                                                                                   با آخـــــــرین نـگاه ، دلــم بهانــــــــه شد
                                                                                   دیری نشد ، که شعر منم ترانــــــــه شد
                                                                                   من مانده ام که چه سرّیست در نـگاه تو
                                                                                   زیرا که دوباره اشک چشم روانـــــــه شد
                                                                                                     
عرفان - اردیبهشت ۸۷

++ این درد و دل رو خیلی دوست دارم ... ( آهنگ وبلاگ )

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:48توسط عرفان

راستش اگه اهل يه کم سياست يا اهل خوندن مجله هاي زرد باشيد ، حتماً خبر داريد که توي چند ماه اخير ، سه تا مراسم ازدواج بود که خيلي سر و صدا راه انداخت و کلي مطلب هم درباره ي اونها چاپ شد ، آخرين مطلبي که جديداً درباره ي يکي از اين ازدواج ها منتشر شده ( اول خرداد )  توي مجله رویش به سردبيري رضا رشيد پور خودمون !! بود که خيلي جالب بود .

منم که يه کم آدم حاشيه دوستي هستم تصميم گرفتم يه پست رو به اين مطلب اختصاص بدم :

 

++ عروسي پسر آقای احمدي نژاد ( رئيس جمهور ) با دختر رحيم مشائي ( ريس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري )


ميگن مراسم ساده اي بوده ،
خطبه عقد را حاج آقا ثمري براشون خونده و پذيرايي هم خيلي معمولي انجام شده ؛ همون شيريني و ميوه ي خودمون ، مهريه هم 14 سكه بهار آزادي به نيت 14 معصوم(ع) بوده . آخر مراسم هم ملت ، نماز جماعت رو به امامت باباي داماد ( همون ريیس جمهور ) اقامه کردن ...

عکس هاي مراسم و مطالب بيشتر رو مي تونيد اینجا ببينيد

 

++ عروسي پسر آقاي صادق خرازي ( برادر وزير امور خارجه آقاي خاتمي ) و دختر محمد رضا خاتمي ( بردار آقاي خاتمي خودمون )

 

مراسم اينا ، انگار يه کم بودار بوده و کلي شادوماد توي خرج افتاده بوده ، از طرفي ديگه ، کلي هم مهمون دعوت شده بوده ، چپ و راستي هم معني نداشته ، انگار بوي شيريني اختلافا رو از يادشون برده بوده ، به قول مامان عروس ، پسر آقاي خرازي کلي عاشق فاطمه خانمشون !! شده بوده و علاقشون هم اصلاً به خاطر پست و ثروت باباهاشون يا چيزاي ديگه نبوده!! ، از طرف ديگه باباي عروس هم براي اينکه براي دختر خانم گلش کم نذاره به خبرگزاري ها گفته : دخترم کلي خواستگار داشته حتي بالاتر از پسر آقاي خرازي !! ...

مطالب بيشتر رو مي تونيد اینجا ببينيد

 

++ عروسي دختر بوش ( رئيس جمهور امريکا ) و  پسر آقاي هيجر ( والي سابق ويرجينيا و عضو حزب جمهوريخواه)

 

جنا خانم يکي از دختر هاي دو قلوي آقاي بوش هستن که ، 26 سالشونه و با هنري هيجر که  29 سالشه ازدواج کرده ، مراسم ازدواجشون در مزرعه 648 هکتاري باباي عروس در تگزاس برگزار شده ، مثل هميشه کلي آدم هم پلکارد به دست ، اطراف محل عروسي به پدر عروس گير داده بودن که اي بابا !! با اين همه مشکل ، چه وقت عروسي گرفتنه ، تازه برو بچه ها !! هم خبر آوردن که اين جنا خانم قبلاْ به علت خريد مشروبات الکلي - در حالي که به سن قانوني نرسيده بود - يه مدت آب خنک خورده بودن ، یه نکته ی دیگه اینکه ، جنا خانم بوش ، معلم يک مدرسه ابتدايي در واشنگتن هستن و آقاشون کارمند پيشين کاخ سفيد بودن ( هنوز از شغل فعلي داماد خبري در دست نيست )...

عکس هاي مراسم و مطالب بيشتر رو مي تونيد اینجا ببينيد

 

پ . ن : " ...... "  نمیشه بگی !!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 18:40توسط عرفان |

           می شود با تو گفتگوها داشت
                               در نگاه تو جستجوها کرد
                                            می توان در حضور آبی تو
                                                             نظری هم به آرزوها کرد


قبل از دانشگاه بود كه باهاش آشنا شدم ، يادم مياد هنوز مامور پست از پشت در خونمون نرفته بود كه شروع كرده بودم به خوندنش .

 آب لیمو...        پلاک...       پنجره...
بوی بارون...   جوانه...     چرا...      چگونه...

بشنو از نی ....       برای فردا ...         خاطره...

زیر یک سقف...     قلمرو دل ...    کوچه ...

گپ...      گزارش ...     گلچین ...      طنز...

صفر و یک ...      دریچه ...    داستان ...

و کلی قسمت های خوندنی دیگه...

اول خرداد امسال ،‌ هفت ساله كه از انتشار پيش شماره اولش ميگذره . الان يه آرشيو 63 نسخه اي از اون توي كتابخونه ي اتاقم دارم. برام خيلي ارزش داره....

پرسمان بهترين مجله ي دانشجويي هست كه تا حالا خوندم و دیدم .

اما حيف !! آخرین شمارش اسفند 86 منتشر شد و هنوز شماره ي جديدش منتشر نشده .منتظرش مي مونم...

آرشيو كامل ماهنامه ي پرسمان رو مي تونيد اینجا ببينيد ...

 

 

 

 ++ نشریه " الکتریکی پرسمان "  هم دو سالي هست راه افتاده كه خوشبختانه اين يكي هنوز ادامه داره ... برو بچه های پرسمان ،  ۴۶ شماره از این نشریه ی اینترنتی رو هم تا حالا منتشر کردن .

اول و پانزدهم هر ماه مهمون ايميل اعضا هست . شما هم اگه علاقه دارید مي تونيد از اینجا عضو بشيد.

 

++ فصلنامه " مکاتبه و اندیشه " يه مجله ي دانشجويي دیگه هست كه ، اونهم خيلي جالبه ، البته براي كساني كه مسائل اعتقادي ، فرهنگي ، اجتماعي و سياسي دورو برشون رو دوست دارن عميقاً دنبال كنند .

اگه اين نوع شخصیت ها رو دارين و علاقه مند به خوندن مقاله هستید ، مي تونيد شما هم از اینجا به جمع مكاتبه اي ها بپيونديد و از امکانات سایتش لااقل بهره مند بشید .

 ......................................................................................................................................

باورم نمیشه ... خیلی زود گذشت اما...

اين هفته ، آخرين هفته اي هست كه توي دوران كارشناسي ارشدم ، با همه ي هم ورودي هام ، سر يه كلاس ميرم . هم كلاسي هاي خوبي دارم...

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 6:50توسط عرفان |

           چهلمین روز شهادت بچه های صمیمی کانون رهپویان وصال شیراز تسلیت و مبارک باد

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 6:40توسط عرفان

نمی دونم چرا ؟! ولی هر وقت نتایج کنکور اعلام میشه ، ناخود آگاه ذهنم دوباره دنبال جواب های یه سری از سؤال ها ، می گرده که تا الان هنوز نتونستم به خودم جوابهای قانع کننده بدم . سؤال هایی که به نظرم هرچه بيشتر دربارشون مطالعه مي كنم جواب دادن به اونها برام سخت تر ميشه ...

مسائلي كه برای پي بردن به اونها ، باید مفاهیمی همچون :

قضا و قدر ، سرنوشت ، شانس ، تقدیر ، آزادی و اختیار انسان ، قدرت و اراده ی خداوند ، تلاش و کوشش انسان ، دعا ، راحتي دنیوی در مقابل عذاب اخروی ، سختي دنیوی در مقابل پاداش اخروی ، مصلحت در مقابل حقيقت و .......

را به روشنی درک کني و با تمام وجود بهشون اعتقاد پیدا کني.

در این باره آيات زيادي توي قرآن هست كه به اين مسائل مي پردازه كه مي تونه ديد انسان رو نسبت به اين مسائل عوض كنه :

 

** يقولون هل لنا من الامر من شى‏ء قل ان الامر كله لله  ( آل عمران / 154 )

مى‏پرسند آيا چيزى از كار در دست ما هست؟ بگو تمام كار به دست ‏خداست.

** انا هديناه السبل اما شاكرا و اما كفورا  ( دهر / 3 )

ما انسان را راه نموديم او خود سپاسگذار است ‏يا ناسپاس.

 

** فيضل الله من يشاء ويهدى من يشاء (ابراهيم / 4)

خدا هر كس را بخواهد گمراه و هر كس را بخواهد هدايت مى‏كند.

**  فمن شاء فليومن و من شاة فليكفر (كهف / 29 )

هر كه خواهد ايمان آورد و هر كه خواهد كفر ورزد.

 

** قل اللهم ما لك الملك توتى الملك من تشاء و نتزع المك ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء ( آل عمران / 26‌)

 بگو: اى خدا! اى صاحب قدرت! تو به آن كس كه بخواهى قدرت مى‏دهى و از آن كس كه بخواهى باز  مى‏ستانى; هر كه را خواهى عزت دهى و هركه راخواهى ذليل مى‏سازى.

** ان الله لا يغير ما قوم حتى يغيروا ما بانفسهم ( رعد / 11 )

خدا وضع هيچ قومى را عوض نمى‏كند مگر آنكه خود آنها وضع نفسانى خود را تغيير دهند.

 

با كنار هم قرار دادن و تامل روي اين آيات و آيات بسيار زياد ديگه از اين نوع ،‌ در ظاهر ( يا شايد هم واقعا ) اينگونه به نظر مي رسد كه اين گونه آيات با هم متعارض هستند و انسان رو در پاسخ به سؤالات اينچنيني ، دچار سرگرداني بيشتر مي كنه اما ....


                     امام علی ( ع ) در حکمت 278 در باب اين گونه مسائل می فرماید :

راهی است تاریک که آن را می پیمایید و دریایی است ژرف ، وارد آن نشوید رازی است خدایی؛ خود را به زحمت نیندازید

 

شايد اين بار بايد بگويم : " مي خوام كمتر فكر كنم تا به خدا نزديكتر شوم ... "

 

خيلي خيلي مهم :

البته اين جور قرار دادن آيات و نتيجه گيري نهايي فقط نظر شخصي نويسنده هست كه مي تونه اشتباه كرده باشد ( به همین منظور همين پست رو واسه يه بزرگي فرستادم و منتظر جوابشون هستم )

 

پ . ن :

+ امروز 5 امين ماهگرد تولد وبلاگمه .... خيلي خوشحالم كه دارم باهاش زندگي مي كنم...

به مناسبت تولدش ،‌ چندتا از وبلاگ هاي دوستانم رو بهش هديه دادم ( بالاخره اين وبلاگ هم پيوند دار شد )

 

+ به زن داداشم به خاطر رتبه ي خوبشون تبريك ميگم ...

 

+ از همين جا به محمد ، مهدي ، حسام و خانم مينايي ميگم كه من هنوز قول هاتون رو فراموش نكردم و فقط منتظر نتيجه ي نهايي كنكورتون هستم ( هرچند شما آدرس اينجا رو ندارين...)

 

+ دوست دارم يه كم درس بخونم اما...

حالـم بــد است ،‌ برايــم دعــــــــــا كنيد

یاران ! يك جرعه آب ،‌  نذر خـــــــدا كنيد

ديگر اگر ز نذر شما ،‌ حالِ من نشد قرار

آنگاه مرا به حال خودم ، رهــــــــــا كنيد    عرفان – اول خرداد ۸۷

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 16:29توسط عرفان |