تبليغاتX
زمزم دل

google reader رو که باز می کنی ، کلی خبر و وبلاگ نخونده داری که باید بخونیش ( مثل اینکه مجبورت کرده باشن ) ، اول وبلاگ های دوستانی که آپ جدید کردن رو می خونی ، خبرهای داغ و جالب سیاسی ، فرهنگی و ورزشی این چند روزه هم نیم نگاهی میندازی ، میل رو چک می کنی و یه سری هم به وبلاگت می زنی ، اگه هم وقت زیاد بیاری !! پیگیر یه کار علمی میشی ...

از خوندن اونهمه مطلب توی اون چند ساعت وب گردی ، این خبر یه جورایی برام خاطره ی جالب رو تداعی می کنه :                " مراکز مشاوره دانشجويي در محاصره دانشجويان دختر !! ‌"

من : ترم ۷ بودیم که بالاخره دل رو به دریا زد و رفت سراغش و رک و راست علاقه اش رو بهش گفت . بعدها برامون تعریف کرد ...

امیر : اون روز عکس العملش خیلی مثبت بود ، یه جوری باهام رفتار کرد که انگار اون هم توی این چند ترمه ، منتظر شنیدن این جمله ها بوده ولی اونهم روی خودش نیاورده بوده . همون روز تصمیم گرفتیم که خانواده هامون رو هم در جریان بذاریم...

فردای همون روز مادرم رو مجبور کردم بهشون زنگ بزنه ،‌ خانواده ی اونها هم ‌قبول کردن که آخر هفته بریم منزلشون . توی اون چند روز تا رسیدن عصر پنج شنبه ، دل تو دلم نبود و کارم شده بود فکر کردن که چکار کنم ، چکار نکنم ...

طبق رسم خانوادگیمون ، اون روز فقط مادر و خواهر بزرگم با یه جعبه شرینی رفتن منزلشون و حرف هاشون رو زدن . توی اون چند ساعتی که مادرم نبود خدا خدا می کردم و منتظر بودم فقط ببینم نظر مادرم نسبت به انتخابم چیه ؟! شب که مادرم برگشت از چهرش می شد بفهمی که چه اتفاقی افتاده ... هر چی مادرم می گفت که اونها اصلاً موافق این کار نیستن ، من که باور نمی کردم !! تا اینکه با کلی اصرار و خواهش بازم مجبورشون کردم همون شب با خانواده ی اونها یه قرار دیگه بذارن که خودم هم برم خونشون، از حرف های پشت تلفن مادرم می شد بفهمی که داره برای گذاشتن یه قرار دیگه بهشون اصرار می کنه اما من اصلاً به این حرف ها توجهی نداشتم تا اینکه راضیشون کرد که فردا عصر دوباره بریم خونشون .

وای چه ساعت هایی رو اون عصر جمعه توی خونشون گذروندم ، وقتی که از خونشون بیرون اومدم اصلاً حالم خوب نبود ، از لحاظ روحی کاملاً به هم ریخته بودم و داشتم ...

من : بعد از اون ماجرا ، حالا می فهمم چرا امیر اون هفته رو نیومده بود دانشگاه ، چرا اون ترم مشروط شد، چرا ترم بعد نتونست همه ی درس هاش رو پاس کنی و چرا همزمان نتونست با ما فارغ التحصیل بشه و ده ها چرای دیگه که .... اون روز دوباره دیدمش می گفت :

امیر : به پیشنهاد چند نفر تصمیم گرفتم برم پیش یه مشاور و حرف های دلم رو بهش بزنم . اول سعی کردم مرکز مشاوره ی دانشجویی دانشگاه برم ولی پشیمون شدم . چند جلسه رفتم پیش یه مرکز خصوصی و توی اون چند ماه کلی روش های عجیب و غریب و دارو برام تجویز می کردن تا اینکه بعد از یه سال الان دیگه کل ماجرا رو فراموش کردم و ....

من : خیلی خوشحال شدم

 

نکات انحرافی این ماجرا و خبر :

+   امیر که نرفت پیش مشاور دانشگاه ، رفته بود پیش ...

+   امیر که دانشــــجوی د خ ت ر نبود ، بلکه دانشجوی ...

 

 

پ . ن ۱:

شاید شما هم بخش های مشاوره ای مجلات رو خونده باشید ، هرچند من هم طرفدار پرو پا قرص قسمت های مشاوره ای مجلات دانشجویی هستم (اونهم فقط از نوع دانشجویی !!) ولی با همه ی احترامی که به مشاورها دارم ( این رو از ترس نوشتم شاید یه روز زن داداش اینجا رو بخونه‌ ) از کار مشاورها خندم می گیره و از کار کسایی که میرن پیششون بیشتر ...

 

پ . ن ۲ :

سلام

اسمم عرفان است ، پسری هستم بیست و چند ساله که خود را مقید به خیلی از مسائل می دانم ، مدتی هست که با او آشنا و دوست شده ام و شدیدا ً هم در این مدت به او علاقه پیدا کرده ام ، هر روز هم عشق و علاقه ام به او بیشتر می شود . او را در کنار خودم احساس می کنم ولی هیچ گاه نتوانسته ام دل او را بدست بیاورم . آنقدر در حق او بدی کرده ام که هیچگاه روی این را نداشته ام که مستقیم به او بگویم دوستت دارم . می ترسم روزی او من را فراموش کند و عشق و محبتش را با کس دیگری در میان بگذارد . اما مطمئنم اگر روزی هم این کار را با من کرد من هیچگاه گرمای نگاهش را فراموش نمی کنم و علاقه به او را از دلم بیرون نمی کنم . نمی دانم او هم من را دوست دارد یا نه ؟!! می خواهم شما کمکم کنید تا بتوانم به او نشان دهم که دوستش دارم تا شاید روزی با هم صمیمی تر شویم . 

می خوام این نامه رو برای یه مشاور خوب پست کنم ولی پیدا نکردم شما سراغ ندارید ؟

 

پ . ن ۳ :

چرا داری بد برداشت می کنی او = خ د ا

 

                                                                 نوشته بود :

                                  خدا بهترین مشاور و آسمان بهترین مرکز مشاوره است

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:53توسط عرفان |

                                          

 

 

                   من گـــــــدا و تمــنایِ وصـــــل او ، هیــهات
                   کــجا به چشم ببینم ، خیـالِ منظر دوست
                   اگر چـــه دوست به چیــزی نمی خرد ما را
                   به عالَمی نفروشم ، مویی از سَر دوست

                               

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:12توسط عرفان

یا علی انت و شیعتک علی منابر من نور مبیضه وجوههم وحولی فی الجنه و هم جیرانی
روزی به وسعت تاریخ و به عظمت کعبه ...

رب اغفرلی ولوالدی وارحمهما کما ربیانی صغیرا
دستانت را می بوسم به پاس همه ی خوبیهایت ای پدر...



الهی هب لی كمال الانقطاع الیك
روزهایی در خلوت خویش با خود بودن و به یاد خدا زیستن ...

پ . ن :

 

       اعتکاف بزرگ ۲۵۰۰۰ نفری جوانان کانون رهپویان وصال شیراز


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:25توسط عرفان

به بهونه ی خوندن کتاب خاک های نرم کوشک :

یاد باد خاطرات مردان و زنانی که هفت فصل عاشقی را در دوران 8 سال دفاع مقدس ، مظلومانه طی کردند و مصداق « فرحین به ما اتهم الله » گشتند و اینک چشم به راه واماندگان از قافله ی خویش دوخته اند که آیا ما هم می توانیم مصداقی بر « و منهم من ینتظر» باشیم یا نه ...
                                 
                                         درباره ی کتاب خاک های نرم کوشک :

1
... الان چند سالی است که کتاب هایی درباره ی سرداران و فرماندهان باب شده و می نویسند ، بنده هم مشتری این کتاب ها هستم و می خوانم ؛ بعضی از این ها را من خودم از نزدیک می شناختم ؛ آنچه درباره شان نوشته شده ، روایت های صادقانه و بسیار تکان دهنده است ...این اوستا عبد الحسین برونسی ، قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود ؛من توصیه می کنم و واقعاً دوست می دارم شماها هم بخوانید ؛ اسم این کتاب ، " خاک های نرم کوشک " است ؛ قشنگ هم نوشته شده است ....              
 بیانات مقام معظم رهبری در جمع فیلم سازان و کارگردانان سینما و تلویزیون

2 پر تیراژترین کتاب دفاع مقدس هست که مجموعه ای از خاطرات چند تن از خانواده ها و همرزمان شهید می باشد که توسط سعید عاکف تالیف شده است

این پست رو تقدیم می کنم به همه ی شهیدان این مرز و بوم و دائی علی اکبرم که آسایش و راحتی ام رو مدیون اونها هستم...


پ . ن : از همه ی دوستانی که لطف کردند و اجازه دادند آرزوهاشون رو توی پست قبلی بنویسم صمیمانه تشکر می کنم ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:35توسط عرفان


محبوبه ( وبلاگ دل نوشته ها )
یكي از چيزايي كه هميشه آرزوشو داشتم اين بوده كه اون جوري زندگي كنم كه لياقتشو دارم ...
اميدوارم همه بتونن اون جوري زندگي كنن كه لايقن
+ شیشیل پیشیل ( یا محبوبه خانم ) آرزوی ساده ی شما هم دست کمی از حرف های بزرگ ، نداره ها  

 ترقه ( وبلاگ دنیای کوچک من )

آرزو می کنم که به یه جایی برسم (از لحاظ مالی یا موقعیت شغلی )، هر مستحقی ازم کمک بخواد بتونم بهش کمک کنم. یعنی بتونم خوشحالش کنم
+ امیدوارم به همون جا که می خوای برسی ولی یادت باشه اگه من اومدم سراغت ، خوشحالم کنی ها چون قول دادی ها

 

دکتر ( وبلاگ دلتنگی ها )

از خدا می خوام که همه رو به همه ی آرزوهاشون برسونه....

+ مخصوصاْ خدا شما رو هم به اون آرزوی همیشگی تون برسونه 

 

ش . ا 

۱) همیشه اولین آرزویی که دارم اینه که ، خانوادم مخصوصاً پدر و مادرم سلامت باشن و سایه شون حالا حالاها بالای سرم باشه ( سلامتی برای همه )
۲) دوم اینکه کمک کنه ، تا توی مراحل مختلف زندگی اون راهی رو انتخاب کنم که به صلاحمه و با طی کردن اون مسیر ، خوشبخت می شم ( خوشبختی برای همه )
۳) من رفتن و دیدن جاهای دیدنی رو خیلی دوست دارم ، خیلی از جاهای کشور خودمونم دیدم ، یکی از آرزوهام اینه که بتونم همه ی جاهای دیدنی و جالب کشور های دیگه رو تا آخر عمرم تا جایی که می تونم برم ببینم چه با خانواده و چه تنها ، در هر صورت دوست دارم برم ببینم  که امیدوارم بتونم این کار رو بکنم
۴) بعدها یه خونه ی ویلایی حیاط در، داشته باشم ؛ یا اگه آپارتمانیه حیاتش و باغچش مال من باشه ( از صاحبخونه بخرم ) که بتونم گل های رنگارنگ ، درخت و ... ( مخصوصاً درخت توری وسط حیاط بکارم و زیرش صندلی بذارم ) هر روز عصر برم آبشون بدم ... بشینم تنها یا با ...  کنارشون و از سرسبز ی و رتگارنگیشون لذت ببرم.

+ آرزوی چهارمتون من رو کشته ، من ویژه برای این آرزتون با اون نقطه چین های قبل از چشمکتون از ته دل آمین میگم   ( یه نکته ی دیگه اینکه حق ترجمه ی فینگلیش ، تایپ و ویرایش متعاقباْ اعلام می شود )

 

سینا ( وبلاگ بزم عشاق )

الهی آن خواهم که هیچ نخواهم.علامه حسن زاده حفظه الله تعالی
خدایا من را از منیت نجات بده و به خود برسان و به تمام معنا در خودت فنایم کن تا دیگر خودی نباشد و همه تو شوم.

+ الهی آمین ، مناجات نامه ی علامه حسن زاده ی آملی خیلی خوندینه

 

حباب ( وبلاگ حباب )
1) امام زمان(عج) زود بیاد دیگه...زنده باشم ببینم اون لحظه رو...
2) کربلاااااااا!!!!!
3) یه روزی برسه که رضایت کامل رو از خودم داشته باشم... از هر نظر...!!
4) ....

+ ان شا الله هر سه تا آرزتون برای شما و دیگران برآورده بشه ولی من که می دونم آرزوی چهارمتون اینه که یه روزی همه ی جهانیان روز حباب رو جشن بگیرند پس چرا ننوشتین

 

مینا ( وبلاگ حرف های دلم )

حفظ ایمان و عشقم به خدا، تا لحظهء مرگم !

+ ان شا الله ، البته برای قسمت اولش نه قسمت بعدی آرزوتون

 

منتظر (مصپ) ( وبلاگ امید منتظر )

1) ظهــــور مولا و مقتدامون،حضرت ولي عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف).
2) عاقبت بخيـــــــري همه ي مسلمونا.
3) برقراري صلح و آرامش در جهان اسلام.
4) حس همدردي و انسان دوستي در جوامع.
و ...

+ ان شاالله و به همین زودی ها 


 

آرام ( وبلاگ یادداشت ها فیزیکی )

آرزو دارم خانواده ام هميشه سالم و سلامت باشند.
و آرزو دارم همه ي انسان هاي روي کره ی زمین قدر محبت و پاكي و معصوميت رو بدونند!
آرزو دارم همه قدر با هم بودن رو و قدر دوستي ها رو بدونيم و نذاريم هيچ چيز اين دوستي ها رو نابود كنه! در اين صورته كه هميشه در جهان صلح رو خواهيم داشت و نه جنگ و خونريزي.

+ ان شاالله تا زنده ایم ببینیم همین جوری شده که شما آرزوش رو دارین و به آرزوی همیشگیتون هم برسید

. . .

امشب آرزو می کنم ............

+ من آرزوی مردم رو لو نمی دم  . اما می دونید چیه ؟ من چون آدم بد جنسی هستم توی این پست این کار رو کردم تا از بین آرزو ها دوستان ، بهترینش رو برای خودم انتخاب کنم که امشب همین آرزوی شما رو اول می کنم برای شما هم همون آرزوی مسخره + چند تا آرزوی دیگه

+ شما که دوست نداشتید درباره آرزوهاتون با کسی حرف بزنید اما من الان یکی از آرزوهاتون رو می دونم و چقدر خوشحالم از این بابت ....

 

نرگس حسن زاده ( وبلاگ یوسف گم گشته )

آرزو دارم که یه روزی وحدت مسلمونا رو بتونم با چشم خودم ببینم ... خیلی برام زجر آوره که می بینم تو دنیای امروز خواهر و برادرای دینیم دارن با هم دعوا می کنن ...
آرزو می کنم هر چه زودتر همه با هم متحد بشن و در یک جبهه واحد با دشمنان اسلام بجنگن ..

+ ان شا الله که اون روز رو ببیند

ف- ا ( وبلاگ حرف های دل فیزیکی)

آرزو دارم بتونم تو تمام مراحل زندگیم طوری باشم که خدا دوستم داشته باشه !
(آخه خدا حقی برگردن ما انسانها داره که ادا کردنش خیلی سخته ! خدا از ما انسانیت می خواد . . . )
یه آرزوی دیگم دارم که به نظرم محال میاد ! : یه روزی برسه که فیزیک رو از ته دل دوست داشته باشم !

+ درباره ی آرزوی دومتون فکر نمی کنید دیگه باید بعد از یه عمر فیزیک خوندن بی خیال شید  


 

بشولنده! ( وبلاگ بشولش !) 

1 ) اولین آرزویی که به ذهنم رسید...آرزو کردم اگه تو ××× خیری هست خودش حلش کنه که کلی از آرزو هام با همین یکی برآورده میشه! این یکی خیلی آرزوی قشنگی بود اما حیف که نمیشه بگم!
2 ) دومیش این بود که در تحصیلم برسم اون بالا بالاها! اول واسه خوشحالی باباجونم و دوم هم به خاطر 1001 دلیل!
3 ) سومیش هم برای آدمای اطرافم بود! اولش این بود که همه ی دوستای عزیز و مفیدم در کنارم بمونن چون من بدون دوستی میمیرم. بعدشم اینکه برای تک تک خانواده و دوستام و بقیه یه آرزو کردم! اگه می خوای بگم همه رو؟!
4 ) چهارمش هم آرزو میکنم خدا همه ی آرزو های قبلو یه جوری برآورده کنه که بشم یه سرباز! یه سرباز هر چند کوچیک و بی تاثیر اما در خدمت آقا! بینش و درک و فهم و همت و لیاقت بودن وشهید شدن در رکابش یا در راهش...
آخر اخرشم که در کوله ی آرزو هامو بستم بزرگ روش نوشتم: خدا جون می دونم امشب سرت شلوغه! میدونم اون دفتر گندهه بازه و فرشته ها تند و تند می نویسن و شما هم مشغول بررسی هستی که بگی اره یا بگی نه! اما آرزو میکنم که در کنار آرزوهام شما بهترین آرزو رو برام یادداشت کنی! اون چیزایی که عقلم بهشون نمیرسه یا اینکه فکر میکنم برام بدن و......آرزو دارم که تو بهترین آرزو رو بکنی!

+ یشولش خدا پدرت رو بیامرزه ، اگه منسجمشون نکرده بودی دیگه چند تا آرزو می کردی . اما خدا کنه امشب همه ی آرزوهات برآورده بشه

 

محیا ( وبلاگ آسمانی )

خدا..... این ریسمان رو پاره نکنی من معلق بمونم بین زمین و آسمونی که خداش توئی اما...!
خدا...... عاقبتم و به خیر کن!...ازون خیرایی که خیلی خیلی خیلی خیره!
خدا.... ته ته ته دلم..آرزوهایی که به گفتن و نوشتن نمی آد..خدا همشونو اول به صلاحم کن و بعد اجابت!

+ خدا ... خدا ... خدا ... همه ی آرزوهای محیا رو اگه به صلاحش هست برآورده کن ( محیا من که آمین میگم واسه همشون دوستان هم خواهند گفت خیالت راحت )

 

پ . ن : او آرزوهایت را دوست دارد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 10:27توسط عرفان |

نمازش که تمام شد ، آروم زیر لب گفت : یا من ارجوه لکل خیر ....

یادم افتاد ، دوباره یه فرصت دیگه بهم دادی . پس خودت کمکم کن .

 

                                          گر من از باغ تو یک میوه ، بچینم چه شود

                                          پیش پایــی به چــراغ تـو ، ببینـم چه شود

                                          یارب انـدر کـنف ســایه ی آن ســـرو بلنــــد

                                          گـر من سـوخته یک دم بنشینـم چه شـود

 

                                   .................................................................

یه پیشنهاد :

یه جمله ای قبلاً یکی از دوستان‌ ، آخر ایمیلشون واسم نوشته بودن که به نظرم خیلی پیشنهاد خوبی مخصوصا ً برای این روزها می تونه باشه...

نوشته بودن:

    

      "  اگه کتاب جالبی خوندین اگه برتون امکان داشت و دوست داشتین اسمشو بگین منم بخونم "

 

راستش هرچند من این کار رو انجام ندادم - چون واقعا ً خودم رو در اون حد نمی دونستم که بخوام کتابی به ایشون معرفی کنم – ولی الان دوست دارم ، هرکه براش امکان داره بگه جالبترین کتابی که اخیراً‌ خونده چی بوده تا من هم بخونمش ...

 

یه توصیه :

اگه یه روز دیدید هنوز روی پرده ی سینماهای شهرتون فیلم های " زن ها فرشته اند " ، " تیغ زن "  و " انعکاس " هست ولی دست فروش های کنار خیابون دارن cd هاش رو می فروشند ؛ طمع ورتون نداره 1700 بدید اونها رو بخرید چون
اولاً   : به سینمای کشورتون خیانت کردید !!

دوما‌ً : اگه تازه اولاً رو هم بی خیال شده باشید ؛ وقتی برسید خونه ،‌ یکی از اونها خام از آب در می یاد ، یکی هم فیلم تکراری " بچه های ابدی " هست ، آخریش هم کلی آهنگ روش رایت شده ...

پس بی خیال شید برید سینما با اون پولتون لااقل یکی از این فیلم ها رو ببینید.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:40توسط عرفان |

اونقدر این مدت اتفاقات عجیب و غریب اینجا افتاده که فکر کنم باور کردنش !! برای شماها خیلی سخت باشه اما …
شروع این اتفاقات رو توی پست قبلی توضیح دادم ، مشکل رو با خیلی ها مطرحش کردم ، هرکسی یه پیشنهادی می داد ، ‌من همه ی اونها رو انجام دادم :


1) مررورگر اینترنتم رو تغییر دادم ؛ نشد

2) Windows  کامپیوترم رو عوض کردم ؛ نشد

3) از update ترین آنتی ویروس McaFee استفاده کردم ؛ نشد

4) کارت اینترنتم رو عوض کردم ؛ نشد

5) از اینترنت هوشمند استفاده کردم ؛ نشد….



جالب تر اینجاست که علاوه بر اینکه از نظر وبلاگ دچار مشکل شدم ، همین مشکل رو هم در gmail ام پیدا کردم و می تونم inbox دیگران رو هم باز کنم . این دیگه واقعاً نوبره‌‌ !! 

می دونم باور کردنش سخته ولی این مدت دسترسی به اطلاعات دیگران به راحتی برام امکان پذیر شده ... به نظر خودم تنها دلیلی که می تونه داشته باشه خط تلفن مون هستش که فعلاً هم چاره ای ندارم جز اینکه از کافی نت سر کوچه!! آپ کنم ....

 

.

.

ماجراهایی رو می خوام این بار بنویسم که بی ربط با اتفاقات اخیرم نیست – و از اونجایی که چند ماهی میشه فقط اینجا می نویسم ،‌ مجبور شدم این مطلب در این وبلاگ قرار بدم هرچند با بقیه ی پست ها فرق داره - هرچند یه کم طولانی شد ، اما دوست دارم هرکه قراره بخونه ، کامل و با دقت بخونه و هر که هم دوست نداشت اصلاً نخونه !! شاید این ماجراها هم باورکردنش براتون سخت باشه اما ...


                                                                 ماجرای اول
 

مقدمه :

اگه یادتون باشه ، پارسال بود که طرح ارتقای امنیت اجتماعی توی کشور توسط نیروی انتظامی اجرا شد که یکی از مراحل اونهم ، ارتقای سطح پوشش افراد جامعه به ویژه خانم ها عنوان شده بود . با وجود موافقان زیادی که این طرح داشت  از جمله خود نویسنده – افرادی هم وجود داشتند که با نحوه ی اجرای اون مخالف بودند ، فارغ از اینکه بعضی از این افراد هدفشون تخریب و تلاش در جهت حذف این طرح بود ، اما بعضی از این نقدها هم کاملاً خیرخواهانه و در جهت ارتقای این طرح مطرح می شد که به نظرم ، توجه کردن به اون از طرف مجریان ،‌ می تونست این طرح رو با موفقیت بیشتری همراه کنه ....

اصل موضوع :

توی روزهای اوج اجرای این طرح توی شیراز بود که سردرب یکی از مراکز ، پلکاردی زده بودند که با خوندنش علاوه بر اینکه کلی تعجب کردم ، خیلی هم عصبانی شدم . راستش با خودم گفتم چرا بعضی از افراد باید اینقدر کوته فکر باشند که بخوان با اینگونه رفتارها ، چهره ی کشور و حتی اسلام رو خراب کنند . به همین خاطر تصمیم گرفتم اعتراض خودم رو به مسئولین مربوطه اعلام کنم تا لااقل به وظیفه ی خودم عمل کرده باشم . از اون پلکارد که سردرب ورودی خواهران " مرکز بهداشتی و درمانی بقیه الله وابسته به ...... " واقع در دروازه کازرون شیراز بود ، خودم عکس گرفتم و تصمیم داشتم به همراه دلایلم مبنی بر اینکه این گونه محدودیت ها ،‌ نه از لحاظ شرعی و قانونی درست هست نه از لحاظ عرفی برای اون مسئول بفرستم برای همین منظور عکس رو از طریق سایت www.tinypic.com آپلود کردم و ایمیل کردم .

این همون عکسه...

 

راستش با توجه به علاقه مندی های شخصی ، عضو گروه های اینترنتی مختلفی از جمله بعضی از گروه های سایت yahoo  هستم که یکی از این گروه ها ، کاملاً سیاسیه و اغلب تحلیل ها و اخبارش هم مخالف با نظام و عقاید شخصی ام هستش ، اما به طور مستمر عکس ها و مطالب انتقادی زیادی رو به اصطلاح خودشون درباره ی رژیم ایران !! برای اعضای خود می فرستند که در یکی از این ایمیل هاشون ، همون عکسی بود که خودم گرفته بودم !! و کلی مطلب غیر واقعی درباره ی اون نوشته بودند و تحلیل کرده بودند که با دیدن اون کلی تعجب کردم که اون عکس چه جور از اینجا سردر آورده ....!!!

الان یاد ایمیلم می افتم ...!!!

 

                                                             ماجرای دوم

مقدمه :

به نظرم یکی از افتخارات دولت نهم ، سفرهای استانی هست که به طور مستمر توی این چند ساله انجام شده و برکات خوبی هم داشته و من امیدوارم که توی دولت های بعدی هم ادامه داشته باشه . اما به نظرم ، یه نوآوری – مثل همین سفرهای استانی – در ابتدا با نقایص و کاستی هایی همراه خواهد بود که میشه با برطرف کردن اونها ، به نتایج بهتری دست پیدا کرد .

اصل موضوع :

از اونجایی که عادت دارم خاطرات و حواشی زندگیم رو بنویسم ، یادم میاد توی دور اول سفر رییس جمهور به استان فارس و شیراز هم خاطراتم رو نوشتم اما متفاوت با همیشه بود ، چرا که سعی کرده بودم حاشیه های اون سفر رو با دو دیدگاه متفاوت بنویسم تا بتونم انتقادهام رو یه جورایی بیان کرده باشم ، یکبار از دید یه فرد موافق رییس جمهور و یک بار هم از دید یه فرد مخالف ایشون نوشته بودم . دوست داشتم دیدگاه دیگران رو نسبت به نوشته هام بدونم ؛ برای همین هر دو نوشته رو برای چند تا از دوستان و مسئولین ، ایمیل کردم ...

این همون متن با دیدگاه مخالفه ( که برای اولین بار در وبلاگم قرارش دادم )
این همون متن با دیدگاه موافقه ( که برای اولین بار در وبلاگم قرارش دادم )

 

 

اما هنوز چند روز از سفر رییس جمهور به شیراز نگذشته بود که سایت پیک نت  – که یکی از پر بازدید کننده ترین سایت های خبری وابسته به ضد انقلاب است - ( فقط می تونید با فیلتر شکن وارد این سایت بشید ) متن کامل اون خاطراتم رو منتشر کرد و اون رو به همه ی مردم شیراز نسبت داد و کلی هم بر اساس اون تحلیل و تفسیر کرد ، یادم می یاد خودم با خوندن اون کلی تعجب کرده بودم که چه جور متن خاطراتم از اینجا سر درآورده....!!!

الان یاد ایمیلم می افتم...

.

 

.

.

شاید هدفم از نوشتن این پست اینها بوده :

+ یادم باشد ، نسبت به اطرافم بی تفاوت نباشم حتی شده با نوشتن یه مطلب چه فایده داشته باشه چه نداشته باشه

+ یادم باشد ، سخن همه ی موافقان و مخالفان یه موضوع رو بشنوم بعد خودم قضاوت کنم

+ یادم باشد ، موافقت و یا رای دادن به یک فرد ،‌ توی زندگیم باعث نشه که تمام برنامه های یک فرد رو تایید کنم و هیچ انتقادی نداشته باشم .
+ یادم باشد ، اگه انتقاد یا مخالفتی با چیزی دارم اون رو یه انتقاد درون خانوادگی بدونم طوری که دوست ندارم دیگران – بخوانید اپوزیسیون – دخالت کنند .

 

                                                  و شاید هم هدفم این بوده :

توی این دنیای مجازی نمیشه به هیچ چیز اعتماد کرد و اگر یه چیزی رو وارد این دنیا کردی بدون دیگه متعلق به خودت یا یه فرد خاص ، نیست و  مطمئن باش یه روزی همه ی اعضای این دهکده ، از اون خبر دار میشن چه از راه صحیح و چه از راههای غیر صحیح!!

 

نکته ی آخر اینکه :

یادم باشه اگه آخر یه وبلاگ نوشته : " نویسنده ی وبلاگ عرفان" هیچ وقت باور نکنم!!!

چرا که شاید عرفان هم یه شخصیت مجازی باشه... 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 18:25توسط عرفان |

قصد داشتم یه مطلب دیگه ای رو آپ کنم اما دیگه اونقدر کلافه شدم که تصمیم گرفتم ، با شماها هم مطرحش کنم و ازتون کمک بخوام ....

نمی دونم شما " بلاگفایی ها " هم مثل من هستید یا نه اما ماجرای من از اینجا شروع شد :              

 

اولش برای یه کاری !! چند تا برنامه ی Internet Security ،‌ روی کامپیوترم نصب کردم . بعد از اون تا الان هر وقت Username و Password وبلاگم رو وارد می کنم تا وارد میز کار وبلاگ خودم بشم ، با کمال تعجب وارد یه وبلاگ دیگه میشم که به همه ی اطلاعات اون ، از نظرات خصوصی گرفته تا آرشیو مطالبش دسترسی دارم ؛ می تونم پست مطلب جدید به اون اضافه کنم ،‌ آرشیو و نظرات اون وبلاگ رو ویرایش کنم ؛ تا جایی که می تونم اون وبلاگ رو هم کاملاً حذف کنم . جالب اینجاست که با هر بار وارد کردن Username و Password وبلاگم ، به یه وبلاگ متفاوت با قبلی دسترسی پیدا می کنم .

متاسفانه یا خوشبختانه - البته در هر دو حالت سهواً‌ !! - در این مدت مطالب جالبی خوندم و سوژه های جالبی هم دیدم که داستانش مفصله ...

راستش برای اینکه بتونم وارد میز وبلاگ خودم بشم باید چند بار Refresh کنم تا اتفاقی !! وارد وبلاگ خودم بشم.

چند روز اول فکر می کردم به خاطر برنامه هایی هست که نصب کردم اما الان که همه ی اونها رو هم از روی سیستم Uninistal کردم باز هم ، همون مشکل رو دارم . حتی مرورگر اینترنتم رو هم عوض کردم و با وجود اینکه از Firefox یا از Opera هم استفاده کردم باز هم همون داستان همیشگی ...

 

الان دیگه دارم فکر می کنم بلاگفا حسابی قاطی کرده یا شاید من هم یه " هکر فوق حرفه ای" شدم که خودم هم اطلاع ندارم . دستم به دامنتون !! دوست دارم به زندگی عادیم برگردم پس کمکم کنید ...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:53توسط عرفان |

برداشت اول :

فرض کنید دلتون هوای حرم شاهچراغ رو کرده باشه‌‌ ، برنامه ریزی کنید همین شب جمعه ، برید حرم که هم زیارت کرده باشید و هم بتونید توی مراسم دعای کمیل شرکت کنید .

عصر راه بیفتید ، به سختی اطراف حرم جای پارک پیدا کنید ، نزدیکی های اذان مغرب باشه که رسیده باشید دم درب اصلی ، وارد صحن بشید ، روبروی حرم بایستید و اذن دخول بخونید ، بعد وارد شوید ، کتابچه ی زیارت رو بردارید و یه گوشه ای بنشینید و ...

 

برداشت دوم :

از همیشه خیلی خیلی شلوغ تر به نظر می رسید ، اطراف ضریح کلی جوون در حال زیارت بودند ، چند نفری از اونها دو تا مداد توی دستاشون داشتند که در حال متبرک کردنشون با ضریح بودند !! اولش یه خورده تعجب کردم ... بعدش وقتی به یاد سوغاتی معلم پیش دانشگاهی خواهرم افتادم که برای همه ی شاگرداش ،‌ یه مداد متبرک شده از مکه آورده بود ، تازه دو زاریم افتاد که چه خبره ....

 

برداشت سوم :

مراسم که تموم میشه ، سریع از حرم میای بیرون ، سوار ماشین که میشی طبق عادت همیشگی ، رادیو جوان رو روشن می کنی ، داره آهنگی از رضا صادقی پخش می کنی ، موقع پخش اخبار که می رسه ، گوینده اخبار میگه : آغاز مارتن ورود به دانشگاه ها

                              .....................................................................................

خاطرات سال کنکور یا سر جلسه ی امتحان و بعد از اون و یا حتی روزهای آخر اعلام نتایج ، برای همه ی کسانی که این مارتن بزرگ رو پشت سر گذاشتند ،شیرین  یا تلخ بوده‌ ؛ اما به نظرم هیچگاه فراموش شدنی نیستن....

" یادم میاد سال اولی که کنکور دادم و قیول هم نشدم !! سر جلسه اونقدر استرس  داشتم که برای حل یکی از سؤالات فیزیک که درباره ی ماشین گرمایی و یخچال بود نمی تونستم تشخیص بدم کدومشون گرما ایجاد میکنه ،‌ کدمشون ایجاد سرما "

 

             برای همه ی کسانی که امروز و فردا کنکور دارند آرزوی موفقیت می کنم

 

      .........  بعد نوشت ....................................................................................................

       بعد از اون حادثه اولین جلسه ای بود که شرکت می کردم
                            جاشون خیلی خالی بود :

   شهيد عليرضا انتظامي                   شهيد علی