تبليغاتX
زمزم دل - رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست!!

** قبل التحرير :

فرض كنيد از يه امتحان كمر شكن خلاص شده باشي و دلت لك زده باشه براي خوندن كتاب هاي غير درسي !! ، اما از اونجايي كه كتابي هم نداشته باشي ، بري چند تا كتاب مناسبتي !! ،‌ دانلود كني و تعدادي از صفحاتش رو پرينت بگيري بياي بخوني ، بعدش هم بياي وبلاگت رو آپ كني !!

** تحرير :

به نظرش با همه ي اونهايي كه تا حالا ديده بود ، يه جورايي فرق داشت . نه ماه بود كه مي شناختش . هرچند توي يه خانواده ي اهل بريز و بپاش و با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود ولي ، عاشق او و رفتارش شده بود . از وقتي صحبت ازدواج با او را مطرح كرده بود ، همه سخت باهاش مخالفت كرده بودند . بهش مي گفتند : دختر ، تو ديوانه شده اي ، اين مرد بيست سال از تو بزرگتره ، پول كه نداره ، ايراني هم كه هست ، حتي شناسنامه هم كه نداره !! بعضي ها هم بهش مي گفتند : اين مرد تو را رو جادو و جنبل كرده !! اما او هيچ وقت اون شبي كه چشمش به تصوير اتاقش افتاده بود و كلي اشك ريخته بود را فراموش نمي كرد ، همون تصوير زمينه سياهي كه يك شمع كوچك در آن نقاشي شده بود و زير آن به عربي نوشته شده بود :‌ " من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي كوچك ، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي دهم " ، بعدها آن روز كه نقاش آن تصوير را از نزديك ديد ، باور نكرد كه محبوبش ، روحيه اي به اين لطافت هم داشته باشه . هميشه به يادش مونده بود كه اولين كادويي كه از او گرفته بود يه روسري گل گلي قرمز با گل هاي درشت !! بود كه براي هميشه باعث شده بود ، حجابش رو حفظ كنه . هر روز كه مي گذشت عشق و علاقه اش به او بيشتر و بيشتر مي شد... بالاخره هم تونست پدرش رو راضي كنه كه با ازدواجش موافقت كنه....

روز عقد فرا رسيد ... انگار نه انگار كه مراسمي در كار باشه ، مادرش يه گوشه با عصبانيت كز كرده بود ، پدرش حرفي نمي زد ، خواهرش مضطرب بود ، بعد از ظهر مراسم عقد بود ولي او وسايلش رو جمع كرده بود ،‌ بره مدرسه براي تدريس ، كه خواهرش به طرفش دويد و گفت : كجا مي ري ؟ تو الان بايد بري آرايشگاه ، خودت رو درست كني ! اما او همين طور كه به طرف درب خونه مي رفت گفت: او من رو همينطوري مي خواد !!

وقتي برگشت ، مهمان ها آمده بودند!! مراسم خطبه ي عقد كه برگزار شد ، همه منتظر بودند طبق رسوم اونجا ، داماد به عروس يه انگشتر كادو بده اما ، وقتي كادو رو باز كردند ، همه ديدند كه داماد يه شمع !! براي عروس كادو آورده ، همه تعجب كرده بودند اما غاده و مصطفي هر دو مي دونستند كه اين شمع خاطره ي اولين روزهاي آشنايشون هست يعني چيزي حدود 9 ماه قبل...

** تلخيص و ويرايش توسط نويسنده ي وبلاگ ( البته با اجازه ي !! نويسنده هاي اين چند تا كتاب )

** بعد التحرير :

1)       31 خرداد ماه شهادت دكتر مصطفي چمران گرامي باد

2)     كتاب هاي و مناجات هاي دكتر چمران خيلي خوندني و دلنشينه : بينش و نيايش ، انسان و خدا ، خدا بود و ديگر هيچ نبود ، كردستان ، لبنان ، رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست ، زيباترين سروده ي هستي و ....

۳)    پیشنهاد مي کنم !! در همين دو سه روز کتاب " چمران به روايت همسر شهيد" ، نويسنده : حبيبه جعفريان از سري کتابهاي " نيمه پنهان ماه"، مربوط به انتشارات روايت فتح ، رو مطالعه کنید . ( کتاب بسيار کم حجمي است . و خواندنش بيشتر از دو ساعت زمان نمي خواد . )


.....................................................................................................................................
پ .ن :       1 ) هنوز يه امتحان ديگه هم دارم ...                 2 ) هنوز براي روز مادر هم فكري نكردم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:53توسط عرفان |