چند سال پیش یه مدت باهاشون همکاری داشتم ، تا جایی که از روحیات و طرز فکر همدیگه کاملاً با خبر بودیم ، اما به دلایلی نتونسته بودم به فعالیت در اونجا ادامه بدم . این چند ساله هم خبری ازشون نداشتم و فقط می دونستم الان یه مسئولیت مهمی دارند ، تا اینکه هفته ی پیش تماس گرفتند ، بعد از کلی سلام و احوالپرسی ، از وضعیت درسی و شغلیم سوال کردند – هر چند که خودشون هم انگار کاملاً در جریان بودند – بعد حرف اصلیشون رو زدند و گفتند می خواید در اداره ی فرهنگ و ارشاد استخدام بشید ؟! ، من که اولش یه خورده جا خورده بودم ، بهشون گفتم باید یه کم فکر کنم ...
راستش از یه طرف کارشون اصلاً به نوع رشته ی تحصیلیم نمی خورد و از طرف دیگه هم برای آینده ی خودم یه سری برنامه ریزی ها کرده بودم ، ولی از اونجایی که به این نوع فعالیت ها علاقه ی شدیدی داشتم و دارم ، تصمیم گیری رو واسم سخت کرده بود .
به نظرم تصمیم خیلی مهمی بود که باید می گرفتم ، هر روز که می گذشت بیشتر ذهنم رو درگبر می کرد که بهشون چی جواب بدم ، تا اینکه بالاخره بهشون گفتم : نه!!
اونهم به دلایلی غیر از همه ی این دلایل....
پ . ن :
از رابطه به جای ضابطه بدم می یاد...